...::: شب سرد :::...


شب سردي است ، و من افسرده‌.
راه دوري است ، و پايي خسته‌.
تيرگي هست و چراغي مرده‌.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني‌.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است‌:
هردم اين بانگ برآرم از دل:
واي ، اين شب چقدر تاريك است‌!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است‌.
ديگران را هم غم هست به دل‌،

غم من ، ليك‌، غمي غمناك است


سهراب سپهری



...::: [صدای بوق، ورود و خروج زن، ترافیک] :::...


[صدای بوق، ورود و خروج زن، ترافیک]

و مرد می شود از گوشه ی خودش نزدیک
صدای بوق غم انگیز و گریه ی یک زن
و بعد کم کم، این صحنه می شود تاریک...
■ ■ ■
دو سال و نیم گذشته، شروع فیلمی که
غزل... و عشق مرا می کند ز هم تفکیک
نشسته ام وسط شعر و فال می گیرم
برای بی بی عشقم کنار شاه پیک
دو لب، شبیه دو گریه که بعد گم گشتند
میان خط خطی وحشیانه ی ماتیک
و بعد هق هق من را به سمت خود هل داد
دو خط عشق... و غم مثل جاده ای باریک
و کارت های غم انگیز هی زمین افتاد
و حرف آخر من را نوشت با ماژیک ↓
به روی سر در یک خانه ی مقوایی:
«کسی نمی گوید مردن مرا تبریک»
و سوسک می رود از دست های او بالا
و کفشهای زن خسته می شود تحریک
و سوسک بر می دارد تفنگ خود را بعد...
و می کند به خودش... و به سایه اش شلّیک
و مرد پاییزی، از خودش فرو افتاد
میان قلب زن، نه! به سینه ی موزاییک
و گریه کرد زنی که مرا به گریه سپرد
که با تبسّم گنگش مرا نکرد شریک
به سوسک گفت: عزیز دلم نخواهی مرد
و باز مجبوری که به ابتدا بروی... که...
سکانس آخر یک فیلم: شاعر مرده
صدای بوق، ورود و خروج زن، ترافیک
صدای خیس پیانو در امتداد مرد
صدای بوق، سکوت و ادامه ی موزیک...
---
سید مهدی موسوی

...::: تو را دوست دارم :::...

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سروديم نم‌نم : تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی نه خواب و خيالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صميمی تر از غم نديدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بيا تا صدا از دل سنگ خيزد
بگوييم با هم: تو را دوست دارم

جهان يک دهان شد هم آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

قیصر امین پور

...::: روزگار غریبی ست نازنین :::...

دهانت
را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند

روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند

«عشق» را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند
به «اندیشیدن» خطر مکن

روزگار غریبی ست نازنین

آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
«نور» را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان اند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبی ست نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
«شوق» را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست نازنین

ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است

«خدا» را در پستوی خانه نهان باید کرد


احمد شاملو

...::: امیدواری ها :::...

همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست
بس که طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل

خانه ی مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی «رهی»
خندم از امیدواری های دل

رهی معیری

...::: زنبوری پر میزند :::...

سر برداشتم‌:
زنبوري در خيالم پر زد
يا جنبش ابري خوابم را شكافت ؟
در بيداري سهمناك
آهنگي دريا نوسان شنيدم‌، به شكوه لب بستگي يك ريگ
و از كنار زمان برخاستم‌.

هنگام بزرگ
بر لبانم خاموشي نشانده بود.
در خورشيد چمن ها خزنده اي ديده گشود:
چشمانش بيكراني بركه را نوشيد.

بازي ، سايه پروازش را به زمين كشيد
و كبوتري در بارش آفتاب به رويا بود.
پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ‌!
در اين جوش شگفت انگيز، كو قطره وهم؟

بال ها ، سايه پرواز را گم كرده اند.
گلبرگ ، سنگيني زنبور را انتظار مي كشد.
به طراوت خاك دست مي كشم‌،
نمناكي چندشي بر انگشتانم نمي نشيند.

به آب روان نزديك مي شوم‌،
نا پيدايي دو كرانه را زمزمه مي كند.
رمزها چون انار ترك خورده نيمه شكفته اند.
جوانه شور مرا درياب‌، نورسته زود آشنا!

درود ، اي لحظه شفاف‌! در بيكران تو زنبوري پر مي زند.


سهراب سپهری

...::: شـقـایـق ! :::...

دشت هايي چه فراخ‌!
كوه هايي چه بلند!
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!
من در اين آبادي‌، پي چيزي مي گشتم‌:
پي خوابي شايد،
پي نوري‌، ريگي‌، لبخندي‌.

پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد.
پاي ني زاري ماندم‌، باد مي آمد، گوش دادم‌:
چه كسي با من‌، حرف مي زند؟
سوسماري لغزيد.

راه افتادم‌.
يونجه زاري سر راه‌.
بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك‌.

لب آبي
گيوه ها را كندم‌، و نشستم‌، پاها در آب‌:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است‌!

نكند اندوهي‌، سر رسد از پس كوه‌.
چه كسي پشت درختان است؟

هيچ‌، مي چرخد گاوي در كرد.
ظهر تابستان است‌.

سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است‌.
سايه هايي بي لك‌،
گوشه يي روشن و پاك‌،
كودكان احساس‌! جاي بازي اين جاست‌.

زندگي خالي نيست‌:
مهرباني هست‌، سيب هست‌، ايمان هست‌.
آري
تا شقايق هست‌، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است‌، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم
صبح
و چنان بي تابم‌، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر كوه‌.
دورها آوايي است‌، كه مرا مي خواند.»


سهراب سپهری

...::: هستم اگر می روم، گر نروم نیستم :::...

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »

(( محمد اقبال لاهوری ))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

این، تن فرسوده را،

پای به دامن کشید؛

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله کرد:

- (( موج سبکبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیست !
بر سر دوشت، چو من،

کوه دماوند نیست !

« هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .

بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . ))

 

فریدون مشیری

...::: در قیر شب است :::...

ديرگاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در و ديوار به هم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش‌،
او به من مي خندد .
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هايي كه فكندم در شب‌،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است.


سهراب سپهری

...::: فلرتیشیا ! :::...

چشماتو هم بذار رفیق! بیا تا بچگی کنیم!
بیا که تو قصه های کارتونی زندگی کنیم!

بیا «شنل قرمزی» رو بدزدیم از پنجه ی گـرگ
آخه تو کلبه ش هنوزم منتظره مادربزرگ

بیا تا مثل «گالیور»، پا بذاریم تو لی لی پوت
نذار «مسافر کوچولو»، گم بشه توی برهوت

نذار «رابین هود»و ته کارتون ما اسیر کنن
نذار «پلنگ صورتی» رو با ماهی مرده سیر کنن

دنیای کارتونا قشنگ، دنیای ما سیاه و زشت
کاش کسی زندگی مونو شبیه کارتون می نوشت!

بگو که «تام سایر» کجاست؟ بگو کجاست «هاکل بری»؟
میخوام بازم سفر کنم، به قصه ی «تام و جری»

«سندباد» قصه آخرش، نگفت که مقصدش کجاست
هیشکی نفهمید «گالیور»، عاشق «فلرتیشیا»ست!

«تورنادو» شیهه می کشه، «زورو» هنوز رو تَرکِشه
می خواد رو دیوار ستم، علامت زد (z) بکشه!

ببین که عمر غولای کارتونی خیلی کم شده
بیا تولـد بگیریم، «پینوکیو» آدم شده...!

یغما گلرویی

...::: خرمای خوزستان من، خندیدن تو ! :::...

ای حُسنِ یوسف دکمه ی پیراهن تو
دل می شکوفد گل به گل از دامن تو

جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست
گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو

آغازِ فروردین چشمت، مشهد من
شیراز من، اردیبهشت دامن تو

هر اصفهان ابرویت نصف جهانم
خرمای خوزستان من، خندیدن تو

من جز برای تو نمی خواهم خودم را
ای از همه من های من بهتر، منِ تو

هر چیز و هر کس رو به سویی در نمازند
ای چشم های من، نمازِ دیدن تو!

حیران و سرگردانِ چشمت تا ابد باد
منظومه ی دل بر مدارِ روشن تو

قیصر امین پور

...::: ساعت گیج زمـــــان! :::...

دنگ‌...، دنگ ....
ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ‌.

زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من‌.

لحظه ام پر شده از لذت

يا به زنگار غمي آلوده است‌.

ليك چون بايد اين دم گذرد،

پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است‌.

و اگر مي خندم

خنده ام بيهوده است‌. ....

دنگ‌...، دنگ ....

لحظه ها مي گذرد.

آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.

قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

بر لب سرد زمان ماسيده است‌.
تند برمي خيزم

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

رنگ لذت دارد ، آويزم‌،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم‌.

و آنچه بر پيكر او مي ماند:

نقش انگشتانم‌.

دنگ‌...

فرصتي از كف رفت‌.
قصه اي گشت تمام‌.

لحظه بايد پي لحظه گذرد

تا كه جان گيرد در فكر دوام‌،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال‌.

پرده اي مي گذرد،

پرده اي مي آيد:

مي رود نقش پي نقش دگر،

رنگ مي لغزد بر رنگ‌.

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ :
دنگ‌...، دنگ ....
دنگ‌...


سهراب سپهری

...::: همه می پرسند :::...

همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری !؟

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم
می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر
تو ببند
تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان

در دل ِساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

...::: گذشت، لحظه ها :::...

غم دنیا نخواهد یافت پایان
خوشا در بر رخ شادی گشایان

خوشا دل های خوش، جان های خرسند
خوشا نیروی هستی زای لبخند

خوشا لبخند شادی آفرینان
که شادی روید از لبخند اینان

نمی دانی -دریغا- چیست شادی
که می گویی: به گیتی نیست شادی

نه شادی از هوا بارد چو باران
که جامی پر کنی از جویباران

نه شادی را به دکان می فروشند
که سیل مشتری بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پیر خردمند
وزین خوشتر نباشد درجهان پند

اگر خونین دلی از جور ایام
«لب خندان بیاور چون لب جام»

به پیش اهل دل گنجی ست شادی
که دستاورد بی رنجی ست شادی

به آن دستی دهد این گنج گوهر
که پیش آرد دلی لبخند پرور

به آن کس می رسد زین گنج بسیار
که باشد شادمانی را سزاوار

نه از این جفت نه از آن طاق یابی
که شادی را به استحقاق یابی

جهان در بر رخ انسان نبندد
به روی هرکه خندان است خندد

چو گل هرجا که لبخند آفرینی
به هر سو رو کنی لبخند بینی

چه اشکت هم نفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه می ربایند

گذشت لحظه را آسان نگیری
چو پایان یافت، پایان می پذیری

مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت «تبسم» کن، تبسم!

فریدون مشیری

...::: من و توست :::...

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

«سایه» ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

هوشنگ ابتهاج

...::: چتر را تا كنيم و خيس شويم :::...

زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم

نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را به هم بزنيم

و ز باران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم

كم بباريم اگر، ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم

چتر را تا كنيم و خيس شويم
لحظه اي پشت پا به غم بزنيم

سخن از عشق خود بخود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم

قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم

«سالكم» قطره ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم


مجتبی کاشانی(سالک)

...::: عشق چیست ؟ :::...

دردا که تیر کودک چرخ از کمان گذشت

دل را درید از هم و از استخوان گذشت

 

اندوه ابر وار به دشت دلم گریست

سیل سرشک گشت و کران تا کران گذشت

 

آن زخم چیره گشت که نتوان به دل کشید

وان درد سلطه یافت که نیشش ز جان گذشت

 

خاکستری به جای در این دشت تیره ماند

چاووش خواند و از خم ره کاروان گذشت

 

صبح وداع تیره تر از شام مرگ بود

اشگی به دیده ماند سکوت از زبان گذشت

 

خورشید تیره گون شد و مهتاب خون گرفت

بر من همان گذشت که بر آسمان گذشت

 

شادی و شعر و شور و شراب و شباب و شوق

رنگ محال بود و ز چشم گمان گذشت

 

دام زمانه قدر و بها از کسی نخواست

با موش رفت آنچه به شیر ژیان گذشت

 

از خار پرس قصه که در دشت زندگی

گر کاروان گذشت، چه بر ساربان گذشت

 

روزی به پیر میکده گفتم که عمر چیست؟

پلکی به روی هم زد و گفتا که هان!، گذشت

 

گفتم که عشق چیست؟ تهی کرد جام و گفت:

بر هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت!!

 

گفتـم که مـرگ مهلـت دیدار می دهد؟

گفت: این عروس از بر صدها جوان گذشت!

 

گفتم که: سرنوشت زند حلقه ای به در

گفتا: دریغ و درد! ز راه نهان گذشت!

 

بعد از تو روزگار، بگویم چسان گذشت؟

آنسان که بر پرنده ی بی آشیان گذشت

 

بعد از تو روزگار ندانی چگونه بود

گر جمله سود بود، همه به زیان گذشت

 

ای سرخ گل، که باد ربودت ز باغ من

گفتی به باد خیره، چه بر باغبان گذشت؟!

 

بگذار بـوم وار بنـالم به بـام بخت

کان شعله ها بماند و شکیب توان گذشت

 

رفتی، برو برو به سلامـت سفـر ترا

اما بگو بگو که چه مارا میان گذشت؟!

 

هر بار قاصـدی ز ره آمد، دلم تپید

دردا خموش آمد و از آستان گذشت

 

اینک نهاده چشم به راهم که پیک مرگ

گوید که فکر توشه ی ره کن، زمان گذشت

 

دیـشـب بیاد گفتــه استـادم ایـن دو بیـت

از نــوک خامه بــود ولـی بـر زبان گذشت

 

کافسانــه حیـات دو روزی نـبـود بیــش

آن هـم «کلیـم» با تـو بگـویم، چنـان گذشت

 

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر بـه کندن دل زیـن و آن گذشت!!

 

نصرت رحمانی

...::: برگ بی درخت :::...

گر درختی از خزان بی برگ شد
یا کرخت از سورت* سرمای سخت

هست امیدی که ابر فرودین
برگها رویانَدَش از فر بخت

بر درخت «زنده» بی برگی چه غم؟
وای بر احوال برگ «بی درخت»!

شفیعی کدکنی


*سورت : تیزی، حدت، تندی

...::: آری منم! ، مستغرق دریای عشق :::...

عشق که بازار بتان جای اوست
سلسله بر سلسله سودای اوست

گرمیِ بازارِ خراب است عشق

آتشِ دلهای کباب است عشق

گفت به مجنون صنمی در دمشق
کای شده مستغرق دریای عشق

عشق چه و مرتبه ی عشق چیست؟

عاشق و معشوق درین پرده کیست؟

عاشق یک رنگ و حقیقت شناس

گفت که ای محو امید و هراس

نیست به جز عشق درین پرده کس

اول و آخر همه عشق است و بس

آیت خوبی ست جمال بتان

مصحف خوبی خط خال بتان

عشق نه جوهر بود و نی عرض

عشق نه وسواس بود، نی غرض

ای که به رخسار بتان مایلی

گر به حقیقت نرسی کاهلی...

جامی

...::: هــوای تـــــو :::...

هـوای آمــدنـت ديــشـبـم بـه ســر مـي‌زد
نــيــامـدي كـه بـبـيـني دلم چــه پـر مي‌زد

بـه خواب رفـتـم و نيلوفـري بـر آب شكـفـت
خيـال روي تو نـقشي بـه چـشم تـر مي‌زد

شراب لعـل تو مي‌ديدم و دلم مي‌خواست
هــزار وسـوسـه‌ام چـنـگ در جـگـر مـي زد

زهي امـيد كه كامي ازآن دهان مي‌جست
زهـي خـيال كـه دستـي در آن كمر مي‌زد

دريـچه اي بـه تـماشــــاي باغ وا مـي شد
دلــم چـو مــرغ گـرفـتــار بــال و پــر مـي‌زد

تـمام شـب به خـيـال تـو رفـت و مـي‌ديـدم
كه پشت پـرده ی اشکم سپـيده سر مي‌زد


هوشنگ ابتهاج

...::: سفرنامه ای به خوزستان ... :::...

بوی اسم چای و قهوه ی عربی
فال ما بود که توی شط خواندیم

اول جاده خاکی بی تو باریدم
که تا انتهای مسیر می راندیم

زامیاد آبی خسته شب من بود

از پلاک ها تا "چهارده" در رفتم
با پلاک سرزمین های تو من
با تو، توی تو من سفر رفتم

"پل کارون" مثل من شانه اش خم بود

غم داشت از شعر های دو بیتی تو
به قلب "کیانپارس" تیر زد "پل هفتم"
و من گذشتم از کنار "بازارهای کویتی" تو

توی اهواز قد "سی متر" رنجیدم

تا رسیدم به نسخه ی "فارسیِ سلمان"
توی سرم میگرن و سرطان پا شد
توی ماه "مهر بیمارستانی" بی درمان

در جنوب شهر پیش "لشگرم" مـُردم

تاکسی را تا "راه آهن" راندی
تیر و بهمن کشیدم از سیگار
تا رسیدم به "میدان آزادی"

"پل سفید" توی خاطرم رنگی است

چون که با تو روی آن رقصیدی
لرز کردم توی بندری تن ات
و تو "نود و دو" تا سرباز می دیدی

رنگ موهای تو باز زیتونی است

"کوچه های ملت" تو هنوز عشق "کوروش" بود
کارگر و کارمند و شرکت نفتی
غرق رقص توی "ساحلی" خوش بود


یک لحظه از خودم تا به تو دور می گشتم

توی چشم هام "ماهشهر" شروع باران بود
تا که از "بندر امام" بغض ام ریخت
"شاهپور" را دیدم که چقدر پشیمان بود

شرجی شانه هام پتروشیمی بود

چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

توی "خورَکون" زندگی جاری است

شکل بچه ای که در آن غسل می کند تابستان
یا پچ پچ زنان فضول همسایه ما
روایت قصه عشق بازی چشم ها با پستان

از کنار "رستوران صوفی" دود جاری بود

دم "ترک پور" جیغ بود و رد ترمز بود
ما گریه می کردیم و کل خوزستان
درگیر صحنه ی دو جور تجاوز بود

توی رگ هام نفت رفت و آمد کرد

هشت سال ناله کردم که پیش من بمان
بوی گیس و شرجی و باروت
می رقصید توی کوچه های "آبادان"

که فلسفه کردم از سکوت پیش پرچم برزیل

کشتم آن"دلفین" را که پیتزا می فروخت
و آتشی روی بیلبورد "مصدق" بود
که "نفت ملی" روی آن می سوخت

چه بمب ها که نخورد عاشقانه توی سرت

و بغض های داغی که له کرد جوانی ما را
قسم به شوری سی ساله ی تن این آب
قسم به شرافت "دریاقلی"، قسم به اسم "جهان آرا"

ابر بودم به عرش تکیه زده مثل "مـَن گیت ها"

"ذوالفقار" های دو سر، "چهل متر" طول اش بود
هر طرف توپ و تانک و خمپاره
و تجاوزی که سهم ما، هنوزش بود

از "جمشید آباد" قبرها را یواش وا کردم

بوی تلخ تریاک و عرق می داد
که نئشه بودم و مست و دیوانه
تا آخر حاجت ام به "سید عباس" افتاد

منفجر شد مین روی تمام "ریبـُون ها"

پخش شد خون من که جوان پیری بود
ما پی عشق توی "بازارهای مرکزی" ولی
عشق توی چهارراه "امیری" بود

همه کشت زار های "بوآرده" خاکی بود

مثل تمام "بمبوها" مثل "پالایشگاه"
رفتم به شهر بازی توی یک "عروسی" و بعد
داد شدم پیش "تختی" توی ورزشگاه

من و "بریم" و "ابولحسن" رقص کردیم

تا به تیغ تریاکی کشیده شدیم
تاول هشت سال بغض شط ام بود
نخل هایی که سر بریده شدیم

"خرمشهر" توی شعر بیت نداشت که هق هق داشت

سر رفتم از حوصله ی شهر، بی پایان
رقص و قلیان و عشق بازی بود
ساحل بیخیال خلیج "آبادان"

از "جوانمردی" و "بید بلند" خسته داد می کشیدم من

توی عصر غمگین جمعه ی "بهبهانی ها"
راه حل مساله "اقتــصاد" نوین بودند
مردم این شهر توی چشم جهانی ها

از "بهبهان" داشتم فرار می کردم

مثل فرار دختری توی چنگال یک هرکول
توی میگ و فانتوم تــُشمال زدم با تو
تا رسیدم به پایگاه شکاری دزفول

سوخت یک بوته ی سیاه و پراند

خواب "کــُوکر" های ترسو را
ساخت اما به خاطر تو نشُست
مادرم توی حوض چاقو را

خواندم این شعرهای طولانی

در جواب گریه های در تخت ام
به هرچه می شد چنگ می زدم ولی
کوچ کردم از سرزمین بدبختم

زنگ می زدم به آسمان تا خداحافظ

بغض ام ریخت توی خط آخرین گوشی
بعد تنها تصویر مات شهر لعنتی ام
بعد تنها زندگی توی خاموشی

کوروش ضیغمی

...::: راستی! چرا ایمان نیست ؟ :::...

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی کین پوشانده ست

هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست!

و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست !

و زمانی شده است
که به غیر از «انسان»
هیچ چیز ارزان نیست


حمید مصدق

...::: تنها هستم :::...



دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند ،

ليك پاهايم در قير شب است

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي

در و ديوار بهم پيوسته

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است

 

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد

مي كنم هر چه تلاش ،

او به من مي خندد

 

نقش هايي كه كشيدم در روز ،

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هايي كه فكندم در شب ،

روز پيدا شد و با پنبه زدود

 

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است

جنبشي نيست در اين خاموشي

دست ها ، پاها در قير شب است


" سهراب سپهری "

...::: یاد دوست :::...



بر گور روزهای سیه ، بوته های عشق

پژمرد و غنچه های امید گذشته مرد

در حیرتم هنوز که آیا چگونه بود

آن روزها که مرد و ترا جاودانه برد

خوابی گذر نکرد ، دریغا ، گذر نکرد

در چشم من ، شبان سیه ، بی خیال تو

ای آنکه دل به رنج غریبی سپرده ای

گریم به حال خویش و نگریم به حال تو

یاد آرمت هنوز ، هنوز ای امید دور

ای آنکه در زوال تو بینم زوال خویش

چون بنگرم هنوز در انبوه روزها

یادآورم ورود ترا در خیال خویش

گویی در آن غروب بهاری گشوده شد

درهای تنگ معبد تاریک خاطرات

همراه با بخور خوش و زخمه های چنگ

در دل طنین فکند مرا ضربه های پات

با من چنان به مهر درآمیختی که بخت

چون در تو بنگریست ، لب از شکوه ها بدوخت

وان قطره ی نگاه تو چون در دلم چکید

چون اشک گرم شمع ، مرا زندگی بسوخت

اینک ، تو نیز رفتی و بر گور روزها

شمعی ز یاد روشن خود برفروختی

ای آفتاب عمر ! درین وادی غروب

هر سو مرا کشاندی و لب تشنه سوختی

بازآ که بی فروغ تو ، این روزهای تار

بر من چنان گذشت که بگذشت شام من

ای دیو شب ! فرشته ی خورشید را بکش

 تا صبحدم دوباره نیاید به بام من

" نادر نادرپور "

...::: ناله ای در سکوت :::...

زین محبسی که زندگی اش خوانند

هرگز مرا توان رهایی نیست

دل بر امید مرگ چه می بندم

دیگر مرا ز مرگ ، جدایی نیست

مرگ است ، مرگ تیره ی جانسوز است

این زندگی که می گذرد آرام

این شام ها که می کشدم تا صبح

وین بام ها که می کشدم تا شام

مرگ است ، مرگ تیره ی جانسوز است

این لحظه های مستی و هشیاری

این شام ها که می گذرد در خواب

و آن روز ها که رفت به بیداری

تا چند ، ای امید عبث ، تاچند

دل برگذشت روز و شبان بستن ؟

با این دو دزد حیله گر هستی

پیمان مهر بستن و بگسستن ؟

تا کی برآید از دل تاریکی

چشمان روشنی زده ی خورشید ؟

تا کی به بزم شامگهان خندد

این ماه ، جام گمشده ی جمشید ؟

دندان کینه جوی خدایانست

چشمان وحشیانه ی اخترها

خندد چو دست مرگ فروپیچد

طومار عمر بهمن و آذرها

دانم شبی به گردن من لغزد

این دست کینه پرور خون آشام

دانم شبی به غارت من خیزد

آن دیدگان وحشی بی آرام

تا کی درون محبس تنهایی

عمری به انتظار فرو مانم

تا کی از آنچه هست سخن گویم ؟

تا کی از آنچه نیست سخن رانم ؟

جانم ز تاب آتش غم ها سوخت

ای سینه ی گداخته ، فریادی

ای ناله های وحشی مرگ آلود

آخر فرا رسید به امدادی

سوز تب است و واهمه ی بیمار

مرگ است و راه گمشدگان درپیش

اشک شب است و آه سحرگاهان

وین لحظه های تیرگی و تشویش

در حیرتم که چیست سرانجامم

زیرا از آنچه هست ، حذر دارم

زین مرگ جاودانه گریزانم

در دل ، امید مرگ دگر دارم

اینک تو ، ای امید عبث ! بازآی

وینک تو ، ای سکوت گران ! بگریز

ای ماه آرزو که فرو خفتی

بار دگر ، کرشمه کنان برخیز

جانم به لب رسید و تنم فرسود

ای آسمان ! دریچه ی شب واکن

ای چشم سرنوشت ، هویدا شو

او را که در منست هویدا کن


نادر نادرپور

..::: ملال تلخ :::..

گر از دیار خدایان آسمان بودم

ز تنگنای شبم لحظه ای رهایی بود

ملال تلخ سفر می نشاندم از می عشق

اگر نگاه ترا با من آشنایی بود

چه شام ها که سر آمد چه روزها که گذشت

بدین امید که از عشق بهره ای گیرم

درین خیال خطا لحظه ها به غفلت رفت

که بوسه ای ز لبی یا ز چهره ای گیرم

چه شام ها که دل افسرده از تباهی عمر

به یاد عشق تو بگریختم ز صحبت خویش

به یاد آن همه شبها که رفت و بازنگشت

چراغ عشق برافروختم به خلوت خویش

چه شام ها که هماهنگ با نشستن روز

نگاه دور ترا نیز آرزو کردم

در آن غروب گوارا که رنگ مستی داشت

ز خویش رفتم و با خویش گفتگو کردم

در آن دو اشک که بر دامنم چکید وگذشت

نگاه کردم و دیدم غم گذشته ی خویش

به یک نظاره در آن قطره ها روان دیدم

امید رفته و اندوه بازگشته ی خویش

به یاد آن همه شب ها و روزها که گریخت

مرا به دفتر دل ، نقش یادگاری ماند

امید گمشده چون کاروان رسید و گذشت

ز کاروان گریزان او ، غباری ماند

چو روز شب که دو اسبان کاروان بودند

تو نیز ، قافله سالار کاروان بودی

چراغ عمر تو ، هر جا که هست ، روشن باد

اگرچه عمر مرا ، شمع نیمه جان بودی

ستارگان همه دانند و آسمان ها نیز

که هر چه بود ، مرا آرزوی فردا بود

دریغ و درد ، کزین پیشتر ندانستم

کز آن سیاه شبم ، سرنوشت ، پیدا بود


نادر نادرپور

..::: برگور بوسه ها :::..

زانجا که بوسه های تو آن شب شکفت و ریخت

امروز ، شاخه های کهن سر کشیده اند

نقش ترا که پرتو ماه آفریده بود

خورشید ها ربوده و در برکشیده اند

شب در رسید و ، شعله ی گوگردی شفق

بر گور بوسه ها ی تو افروخت آتشی

خورشید تشنه خواست که نو شد به یاد روز

آن بوسه را که ریخته از کام مهوشی

ماندم بر آن مزار و ، شب از دور پر گشود

تک تک برآمد از دل ظلمت ، ستاره ها

خواندم ز دیدگان غم آلود اختران

از آخرین غروب نگاهت اشاره ها

چون برگ مرده ای که درافتد به پای باد

یاد تو با نسیم سبکخیز شب گریخت

وان خنده ای که بر لب تو نقش بسته بود

پژمرد و ، در سیاهی شب چون شکوفه ریخت

دیدم که در نگاه تو جوشید موج اشک

گلبرگ بوسه های تو شد طعمه ی نسیم

دیدم ترا که رفتی و آمد مرا به گوش

آوای پای رهگذری در سکوت و بیم

بی آنکه بر تو راه ببندد ، نگاه من

ای آشنا ! گریختی از من ، گریختی

چون سایه ای که پرتو ماه آفریندش

پیوند خود ز ظلمت شب ها گسیختی

اینجا مزار گمشده ی بوسه های تست

و آن دورتر ، خیال تو بنشسته بی گناه

من مانده ام هنوز در این دشت بی کران

تا از چراغ چشم تو گیرم سراغ راه ...


نادر نادرپور

..::: اندوه تنهایی :::..

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی ... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست میلرزد

روحم از سرمای تنهایی

میخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام ‚ از عشق هم ... خسته

غنچه شوق تو هم خشکید

شعر ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد بیدار

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه میگشتم به دنبالش

وای بر من نقش خوابی بود

ای خدا ... بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را ؟

دیدم ای بس آفتابی را

کو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من !

ای دریغا در جنوب ! افسرد

بعد از او دیگر چه میجویم ؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟

اشک سردی تا بیافشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد


فروغ فرخزاد

..::: غوغای چشمانت :::..

اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

- یعنی همین کتاب اشارات را -

با هم یکی دو لحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ...

نا گاه

انگشت های "هیس!"

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغای چشم های من و تو

سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !


قیصر امین پور

..::: محبوب من یک خداست!!! :::..

این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستن ...

سرودنی ست

این لحظه های ناب ،

در لحظه های بی خودی و مستی ...

شعر بلند حافظ تو ،

شنودنی ست

این سر نه مست باده ...

این سر که مست ،

مست دو چشم سیاه توست

اینک به خاک پای تو می سایم

کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست

تنها تو را ستودم

آنسان ستودمت که بدانند مردمان

محبوب من به سان خدایان ... ستودنی ست

این تیره روزگار

در پرده غبار ، دلم را فروگرفت

تنها به خنده

یا به شکر خنده های تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود

غیر از تو هر که بود ،

هر آنـــچه نمود نیست

بگشای در به روی من و عهد عشق بند

کاین عهد بستنی

این در گشودنی ست

این شعر خواندنی

این شعر ماندنی

این شور بودنی

این لحظه های پرشور

این لحظه های ناب

این لحظه های با تو نشستن ...

سرودنی ست ...


حمید مصدق

..::: وای باران :::..

وای ، باران


باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست


از دل من اما


چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟


آسمان سربی رنگ


من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ


می پرد مرغ نگاهم تا دور

 

وای ، باران


باران ؛


پر مرغان نگاهم را شست


خواب رؤیای فراموشیهاست


خواب را دریابم

ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است "
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال


حمید مصدق

..::: نا آشنا :::..

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

 

باز هم از چشمه ی لب های من

تشنه ای سیراب شد ، سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهرویی در خواب شد ، در خواب شد

 

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

 

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

 

 

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن ، که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من ، من تو را بیگانه ام

 

 

آه از این دل ، آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا ، کس به آوازش نخواند

 

فروغ فرخزاد

..::: می کاهدم مدام :::..

من مرگ نور را
باور نمي‌كنم
و مرگ عشق‌هاي قديمي را
مرگ گل هميشه بهاري كه مي‌شكفت
در قلب‌هاي ملتهب ما

مانند ذره
ذره‌ي مشتاق
پرواز را به جانب خورشيد
آغاز كرده بودم
با اين پر شكسته
تا آشيان نور
پرواز كرده بودم

من با چه شور و شوق
تصوير جاودانه‌ي آن عشق پاك را
در خويش داشتم

اينك منم نشسته به ويرانسراي غم
اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان ديرپا

من را نشانده‌اند
من را به قعر دره‌ي بي‌نام و بي‌نشان
با سر كشانده‌اند
بر دست و پاي من
زنجير و كند نيست
اما درون سينه‌ي من
زخمي‌ست در نهان
شعري؟
نه،
آتشي‌ست
اين ناسروده در دلم
اين موج اضطراب

من مانده‌ام ز پا
ولي آن دورها هنوز
نوري‌ست
شعله‌اي‌ست
خورشيد روشني‌ست
كه، مي‌خوانَدَم مدام
اينجا درون سينه‌ي من زخم كهنه‌اي‌ست
كه مي‌كاهَدَم مدام

با رشك نوبهار بگوييد
زين قعر دره مانده خبر دارد
يا روز و روزگاري
بر عاشق شكسته گذر دارد؟

حمید مصدق

..::: قلب شناسی !!! :::..

حافظ

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

...::: شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی :::...

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی


تا شدم خوار تو رشکم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزی ست هوادار کسی

لطف حق یار کسی باد که در دوره ی ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

شهریار

..::: رعنا :::..

آسمان‌، آبي تر،
آب آبي تر.
من در ايوانم‌، رعنا سر حوض‌.
رخت مي شويد رعنا.
برگ ها مي ريزد.
مادرم صبحي مي گفت‌: موسم دلگيري است‌.
من به او گفتم‌: زندگاني سيبي است‌، گاز بايد زد
با پوست‌.
زن همسايه در پنجره اش‌، تور مي بافد، مي خواند.
من «ودا» مي خوانم‌، گاهي نيز
طرح مي ريزم سنگي‌، مرغي‌، ابري‌.
آفتابي يكدست‌.
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پيدا شده اند.
من اناري را، مي كنم دانه‌، به دل مي گويم‌:
خوب بود اين مردم‌، دانه هاي دلشان پيدا بود.
مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم‌.
مادرم مي خندد.
رعنا هم‌.

سهراب سپهری

..::: ببخشای ای عشق :::..



با آن نگاه روشن مواج ،

دریا اگر سلام نگوید، نماندنیست !!!

در ذهن هر کلام اگر رد پای عشق راهی نبرده است ،

کتابی نخواندنیست !!!

و شایسته این نیست که باران ببارد

و در پیشوازش دل من نباشد !!

و شایسته این نیست که در کرت های محبت

دلم را به دامن نریزم ،

دلم را نپاشم !!

چرا خواب باشم ؟؟

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم !!!

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید !!!

چرا خواب باشم ؟؟

عبور کدامین افق وسعت انتظار مرا مژده آورد ،

و هنگامه عشق را از دل من خبر داد ؟؟

کجا بودم ای عشق ؟؟

چرا چتر بر سر گرفتم ؟؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم ؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم ؟؟

ببخشای ای عشق !!!!

ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم !!

اگر روی لبخند یک بوته آتش کشیدم !!

اگر سنگ را دیدم اما ،

در آئین احساس و آواز گنجشک نفس های سبزینه را حس نکردم !!

اگرماشه را دیدم اما هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد !!

بخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند

و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند !

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم ،

و از باور ریشه ی مهربانی برویم !

کجا بودم ای عشق ؟؟؟

چرا روشنی را ندیدم ؟؟

چرا روشنی بود و من لال بودم ؟؟

چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند ؟؟

چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر در شعر من بی طرف ماند ؟؟

چرا در شب یک حضور و حماسه که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت ،

دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد ؟؟

و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ ،

جوشید و پیوست با خون خورشید !!

ببخشای ای عشق ،

ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم ،

و ماندم ،

و خود را شکستم ،

و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن باور زندگی را بفهمم ،

و هرگز نرفتم که یک حجله بر پا کنم ،

بر سر کوچه ی زندگانی ،

و بر آب خورشید بنشانم عکس دلم را !!

تو را دیدم ای عشق ،

و دیگر زمین آسمانیست !!

و شایسته این نیست که در بهت بیهودگی ها بمانم !

تو را دیدم ای عشق و آموختم از تو آغاز خود را ! 

نگاه تو کافیست !

من آموختم ریشه ی رویش باغ ها را ،

و باران خورشید ها را !!


" محمدرضا عبدلملکیان "

..::: حـمـیـد مـصـدق :::..

به بهانه ی سال روز پروازش



گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی،
روی تو را
کاشکی می دیدم.

شانه بالازدنت را،
-بی قید -

و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد -

و تکان دادن سر را که
-عجیب! عاقبت مرد؟
-افسوس!

کاشکی می دیدم.

من با خود می گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟!»

حمید مصدق

..::: عصیان برخدا :::..

 گر خدا بودم ملائک را شبي فرياد ميکردم

سکه خورشيد را در کوره ظلمت رها سازند

خادمان باغ دنيا را ز روي خشم ميگفتم

برگ زرد ماه را از شاخه ها جدا سازند

 

 

نيمه شب در پرده هاي بارگاه کبرياي خويش

پنجهء خشم خروشانم را زير و رو ميريخت

دستهاي خته ام بعد از هزاران سال خاموي

کوهها را در دهان باز درياها فرو ميريخت

 

 

ميگشودم بند از پاي هزاران اختر تبدار

ميفاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها

ميدريدم پرده هاي دود را تا در خرو باد

دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها

 

 

ميدميدم در ني افسوني باد شبانگاهي

تا ز بستر رودها ، چون مارهاي تشنه ، برخيزيد

خسته از عمري بروي سينه اي مرطوب لغزيدن

در دل مرداب تار آسمان شب فرو ريزند

 

 

بادها را نرم ميگفتم که بر شط شب تبدار

زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند

گورها را ميگشودم تا هزاران روح سرگردان

بار ديگر،در حصار جسمها،خود را نهان سازند

 

 

گر خدا بودم ملائک را شبي فرياد ميکردم

آب کوثر را درون کوزهء دوزخ بجوشانند

مشعل سوزنده در کف،گلهء پرهيزکاران را

از چراگاه بهشت سبز دامن برون رانند

 

خسته از زهد خدائي،نيمه شب در بستر ابليس

در سراشيب خطائي تازه ميجستم پناهي را

ميگزيدم دربهاي تاج زرين خداوندي

لذت تاريک و دردآلود آغوش گناهي را



فروغ فرخزاد

..::: عصیان :::..

 بر لبانم  سايه اي از  پرسشي  مرموز

در  دلم  درديست بي آرام  و هستي  سوز

راز  سرگرداني  اين  روح   عاصي را

با  تو  خواهم  در  ميان  بگذاردن، امروز

 

 گر چه  از درگاه خود مي رانيم، اما

تا من  اينجا  بنده،  تو آنجا، خدا باشي

سرگذشت  تيرهء من،  سرگذشتي نيست

کز سرآغاز  و سرانجامش جدا باشي

 

 نيمه شب  گهواره ها  آرام مي جنبند

بي خبر از  کوچ دردآلود انسانها

دست  مرموزي  مرا  چون  زورقي  لرزان

مي کشد پاروزنان  در  کام  طوفانها

 

چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه

خانه هايي  بر فرازش  اشک  اختر ها

 وحشت  زندان  و برق  حلقهء زنجير

داستانهايي  ز لطف ايزد  يکتا !

 

 سينهء سرد  زمين و لکه هاي گور

هر  سلامي  سايهء تاريک  بدرودي

دستهايي خالي  و در آسماني دور

زردي  خورشيد بيمار تب آلودي

 

 جستجويي بي سرانجام  و تلاشي  گنگ

 جاده يي ظلماني   و پايي  به  ره  خسته

 نه نشان   آتشي  بر  قله هاي  طور

 نه جوابي  از  وراي  اين  در  بسته

 

آه ... آيا  ناله ام ره مي برد در  تو ؟

تا  زني  بر  سنگ  جام خود پرستي  را

يک زمان  با من  نشيني ،  با  من خاکي

از  لب  شعرم  بنوشي درد  هستي را

 

 سالها  در  خويش  افسردم  ولي  امروز

شعله سان سر مي کشم  تا  خرمنت  سوزم

يا خمش سازي  خروش بي شکيبم را

يا  ترا  من  شيوه اي  ديگر  بياموزم

 

 دانم  از  درگاه خود مي رانيم،  اما

تا من  اينجا  بنده،  تو آنجا،  خدا باشي

سرگذشت تيرهء من،  سرگذشتي نيست

کز سر آغاز و سرانجامش  جدا  باشي

 

 چيستم من؟   زاده  يک  شام  لذتباز

ناشناسي پيش ميراند در اين راهم

روزگاري  پيکري  بر پيکري پيچيد

من  به  دنيا آمدم، بي آنکه خود خواهم

 

 کي رهايم کرده اي ، تا  با  دوچشم  باز

 برگزينم   قالبي ، خود  از براي  خويش

تا دهم  بر  هر   که خواهم نام مادر را

خود  به  آزادي  نهم  در راه  پاي خويش

 

من  به دنيا  آمدم تا  در  جهان  تو 

حاصل  پيوند  سوزان  دو تن  باشم

پيش از آن  کي  آشنا  بوديم  ما با هم ؟

من  به  دنيا  آمدم  بي  آن که  «من» باشم

 

روزها  رفتند  و  در چشم  سياهي  ريخت

ظلمت  شبهاي  کور  ديرپاي  تو

روزها  رفتند  و آن  آواي  لالايي

مرد  و پر  شد  گوشهايم   از صداي  تو

 

کودکي  همچون  پرستوهاي  رنگين بال

رو بسوي   آسمان هاي  دگر  پر زد

نطفه انديشه  در مغزم  بخود  جنبيد

ميهماني  بي  خبر انگشت  بر در زد

 

مي دويدم  در  بيابان هاي  وهم  انگيز

مي نشستم در  کنار  چشمه ها  سرمست

مي شکستم   شاخه هاي  راز  را   اما

از  تن  اين  بوته هر دم  شاخه اي مي رست

 

راه  من تا  دور دست  دشت ها مي رفت

من  شناور در شط  انديشه هاي  خويش

مي خزيدم  در دل   امواج  سرگردان

مي گسستم بند  ظلمت را  ز پاي خويش

 

عاقبت روزي  ز خود  آرام  پرسيدم

چيستم من؟  از  کجا   آغاز مي يابم ؟

گر سرا پا  نور  گرم  زندگي  هستم

از  کدامين  آسمان  راز مي تابم

 

از  چه  مي انديشم   اينسان  روز  و شب  خاموش ؟

دانه  انديشه را  در  من  که  افشانده است ؟

چنگ در دست  من  و  من چنگي  مغرور

يا به  دامانم  کسي  اين  چنگ  بنشانده است ؟

 

گر  نبودم  يا  به  دنياي  دگر  بودم

باز آيا  قدرت   انديشه ام مي بود ؟

باز  آيا  مي توانستم  که  ره  يابم

در  معماهاي  اين  دنياي  رازآلود ؟

 

 ترس ترسان در  پي  آن   پاسخ  مرموز

سر نهادم  در  رهي تاريک و پيچاپيچ

سايه  افکندي  بر آن  پايان  و  دانستم

پاي تا  سر  هيچ هستم، هيچ  هستم ،  هيچ

 

 سايه  افکندي  بر آن  «پايان» و در دستت

ريسماني  بود  و آن سويش  به گردنها

مي کشيدي  خلق را  در کوره راه  عمر

چشمهاشان خيره  در تصوير  آن دنيا

 

 

مي کشيدي  خلق را  در راه  و مي خواندي

آتش  دوزخ  نصيب کفر گويان باد

هر  که  شيطان  را به جايم  بر گزيند  او

 آتش  دوزخ   به  جانش   سخت  سوزان باد

 

خويش  را ‌آينه اي  ديدم  تهي  از  خويش

هر  زمان  نقشي در آن  افتد  به  دست تو

گاه   نقش  قدرتت، گه  نقش بيدادت

گاه  نقش  ديدگان  خودپرست تو

 

 گوسپندي  در ميان  گله  سرگردان

آنکه  چوپانست  ره  بر  گرگ  بگشوده !

آنکه چوپانست   خود سرمست   از اين  بازي

مي  زده  در گوشه  اي آرام  آسوده

 

مي کشيدي   خلق  را  در راه  و مي خواندي

«آتش  دوزخ  نصيب  کفرگويان  باد

هر  که   شيطان را به  جايم  برگزيند، او

آتش  دوزخ به  جانش  سخت  سوزان  باد .»

 

 آفريدي  خود تو  اين  شيطان  ملعون  را

عاصيش  کردي  او را  سوي  ما راندي

اين تو بودي، اين تو بودي کز يکي  شعله

ديوي   اينسان  ساختي، در  راه  بنشاندي

 

 

مهلتش  دادي که  تا دنيا   به جا باشد

با سرانگشتان شومش  آتش  افروزد

لذتي  وحشي شود   در  بستري   خاموش

بوسه  گردد  بر  لباني  کز  عطش  سوزد

 

هر چه زيبا  بود بي رحمانه   بخشيديش

شعر شد، فرياد  شد،  عشق  و  جواني شد

عطر  گل ها   شد  به روي  دشت ها  پاشيد

رنگ دنيا   شد  فريب زندگاني  شد

 

موج  شد بر دامن  مواج  رقاصان

آتش  مي شد  درون  خم  به  جوش  آمد

آن چنان  در  جان مي خواران   خروش  افکند

تا  ز هر ويرانه  بانگ  نوش نوش آمد

 

نغمه  شد  در پنجه چنگي  به خود  پيچيد

لرزه  شد   بر سينه هاي  سيمگون  افتاد

خنده شد   دندان   مه رويان  نمايان  کرد

عکس ساقي شد  به  جام واژگون   افتاد

 

سحر  آوازش  در  اين شب هاي  ظلماني

هادي  گم کرده   راهان  در بيابان  شد

بانگ  پايش در دل   محراب ها رقصيد

برق چشمانش   چراغ رهنورردان   شد

 

 هر چه  زيبا  بود بي رحمانه  بخشيديش

در ره زيبا پرستانش  رها  کردي

آن گه  از  فرياد هاي  خشم  و قهر خويش

گنبد ميناي  ما  را پر صدا کردي

 

چشم ما  لبريز  از آن  تصوير افسوني

 ما به پاي   افتاده  در راه سجود  تو

رنگ  خون گيرد  دمادم   در نظرهامان

سرگذشت  تيرهء  قوم  «ثمود» تو

 

 خود نشستي   تا  بر آنها  چيره شد  آنگاه

چون  گياهي  خشک  کرديشان  ز  طوفاني

تندباد خشم  تو  بر  قوم  لوط آمد

سوختيشان، سوختي  با برق سوزاني

 

واي  از اين بازي، از  اين  بازي  درد آلود

از  چه ما را   اين چنين   بازيچه  مي سازي ؟

رشتهء  تسبيح   و در دست  تو  مي چرخيم

گرم  مي چرخاني و  بيهوده مي تازي....
... چشم  ما تا در دو چشم  زندگي  افتاد

با  «خطا»، اين  لفظ  مبهم، آشنا گشتيم

تو خطا را آفريدي، او به خود جنبيد

تاخت   بر ما، عاقبت  نفس  خطا  گشتيم

 

گر تو  با  ما  بودي  و  لطف   تو با  ما  بود

هيچ شيطان  را به  ما  مهري و راهي بود ؟

هيچ در  اين روح   طغيان  کردهء  عاصي

زو  نشاني  بود  يا  آواي  پايي  بود ؟

 

 تو  من  و ما  را  پياپي  مي کشي  در گود

تا بگويي  مي تواني   اين چنين  باشي

تا  من  و ما  جلوه  گاه قدرتت باشيم

بر  سر ما  پتک  سرد  آهنين باشي

 

 چيست   اين  شيطان  از  درگاهها  رانده ؟

در سراي   خامش  ما  ميهمان  مانده

بر اثير  پيکر   سوزنده اش  دستي

عطر  لذت هاي   دنيا  را بيافشانده

 

 چيست  او، جز  آن چه   تو  مي خواستي   باشد ؟

تيره  روحي، تيره  جاني،  تيره  بينايي

تيره  لبخندي  بر آن لب هاي  بي  لبخند

تيره  آغازي، خدايا،  تيره  پاياني

 

 ميل او کي  مايهء  اين هستي  تلخست ؟

رأي  او  را  کي  از  او  در کار پرسيدي ؟

گر  رهايش  کرده  بودي   تا  بخود  باشد

هرگز   از او  در جهان   نقشي  نمي ديدي

 

اي  بسا   شب ها   که در  خواب  من آمد  او

چشمهايش  چشمه هاي  اشک  و خون  بودند

سخت  مي ناليدند و مي ديدم  که  بر لبهاش

ناله هايش  خالي  از  رنگ و فسون  بودند

 

شرمگين   زين نام  ننگ  آلودهء رسوا

گوشه يي  مي جست  تا از  خود رها  گردد

پيکرش   رنگ  پليدي  بود  و  او  گريان

قدرتي  مي خواست   تا  از  خود  جدا  گردد

 

 اي  بسا  شب ها  که  با  من  گفتگو مي کرد

گوش من  گويي  هنوز از ناله  لبريز  است :

شيطان : تف  بر اين  هستي،   بر اين  هستي دردآلود

تف  بر اين  هستي  که  اينسان  نفرت انگيزست

 

خالق  من  او،  و  او  هر دم  به گوش  خلق

 از چه  مي گويد  چنان  بودم،   چنين  باشم ؟

من  اگر  شيطان  مکارم  گناهم  چيست ؟

او  نمي خواهد که  من  چيزي  جز اين  باشم

 

 دوزخش  در  آرزوي  طعمه يي  مي سوخت

دام  صيادي  به  دستم  داد  و رامم کرد

تا  هزاران طعمه  در  دام  افکنم،  ناگاه

عالمي  را  پرخروش  از  بانگ  نامم  کرد

 

 دوزخش  در  آرزوي   طعمه يي  مي سوخت

منتظر،  برپا،    ملک هاي   عذاب  او

نيزه هاي  آتشين  و خيمه هاي  دود

تشنه  قربانيان بي  حساب  او

 

 ميوه  تلخ  درخت  وحشي  زقوم

همچنان  بر شاخه ها افتاده بي حاصل

آن  شراب  از  حميم  دوزخ  آغشته

ناز ده کس  را  شرار  تازه اي  در  دل

 

 دوزخش  از  ضجه هاي  درد  خالي  بود

 دوزخش  بيهوده  مي تابيد   و  مي افروخت

 تا به  اين بيهودگي  رنگ دگر  بخشد

او  به  من  رسم  فريب  خلق را  آموخت

 

 من  چه  هستم؟ خود  سيه روزي که  بر پايش

بندهاي  سرنوشتي   تيره  پيچيده

اي  مريدان  من،  اي  گمگشتگان  راه

راه ما را   او  گزيده،  نيک  سنجيده

 

اي  مريدان  من،  اي  گمگشتگان  راه

راه،  راهي  نيست   تا راهي به او  جوييم

تا به کي در  جستجوي راه مي کوشيد ؟

راه  ناپيداست،  ما  خود  راهي اوييم

 

 اي  مريدان  من، اي نفرين او  بر  ما

اي  مريدان  من، اي  فرياد ما  از  او

اي  همه  بيداد  او،  بيداد او  بر ما

اي  سراپا  خنده هاي  شاد ما از  او

 

ما  نه  درياييم  تا خود، موج  خود  گرديم

ما  نه طوفانيم  تا  خود، خشم   خود باشيم

ما که از چشمان  او بيهوده  افتاديم

از  چه  مي کوشيم   تا  خود   چشم خود  باشيم ؟

 

ما  نه آغوشيم،   تا از  خويشتن   سوزيم

ما  نه آوازيم   تا از  خويشتن  لرزيم

ما  نه  «ما» هستيم   تا  بر  ما  گنه  باشد

ما  نه  «او» هستيم   تا از خويشتن  ترسيم

 

 ما  اگر  در  دام  نا افتاده  مي رفتيم

دام  خود  را  با  فريبي   تازه  مي  گسترد

او براي  دوزخ  تبدار  سوزانش

طعمه هايي  تازه  در هر  لحظه  مي پرورد

 

اي  مريدان  من،  اي  گمگشتگان  راه

من  خود  از اين  نام  ننگ  آلوده بيزارم

گر  چه  او  کوشيده  تا  خوابم  کند،  اما

«من  که  شيطانم، دريغا،  سخت  بيدارم »

 

 اي  بسا   شبها  که من با  او   در آن  ظلمت

اشک باريدم،  پياپي   اشک  باريدم

اي  بسا  شبها   که  من  لب هاي   شيطان را

چون  ز گفتن مانده  بود،  آرام  بوسيدم

 

اي  بسا   شبها   که بر آن  چهرهء  پرچين

دست هايم   با  نوازش  ها  فرود  آمد

اي  بسا  شب ها  که تا آواي  او  برخاست

زانوانم   بي تأمل  در سجود  آمد

 

 اي  بسا شب ها  که  او  از  آن  رداي  سرخ

آرزو مي کرد   تا  يک  دم   برون  باشد

آرزو  مي کرد   تا روح  صفا  گردد

ني  خداي  نيمي  از  دنياي  دون باشد

 

بارالها  حاصل  اين  خود پرستي  چيست ؟

«ما  که  خود افتادگان  زار  مسکينيم»

ما  که جز   نقش  تو  در  هر  کار و  هر پندار

نقش  دستي ، نقش  جادويي  نمي بينيم

 

ساختي  دنياي  خاکي  را  و ميداني

پاي  تا  سر  جز  سرابي ، جز  فريبي  نيست

ما عروسکها،  و  دستان  تو  دربازي

کفر  ما،  عصيان  ما،  چيز  غريبي  نيست

 

شکر گفتي   گفتنت، شکر  ترا  گفتيم

ليک ديگر   تا  به  کي  شکر  ترا گوييم ؟

راه  مي بندي  و  مي خندي  به  ره پويان

در کجا هستي ، کجا، تا در  تو ره جوييم؟

 

 ما  که  چون مومي  به دستت   شکل ميگيريم

پس  دگر   افسانه  روز  قيامت  چيست ؟

پس  چرا  در  کام  دوزخ  سخت  مي سوزيم ؟

اين  عذاب   تلخ و  اين رنج  ندامت  چيست ؟

 

اين  جهان  خود دوزخي  گرديده   بس  سوزان

سر  به سر  آتش،  سراپا  ناله هاي  درد

پس  غل  و  زنجيرهاي   تفته  بر پا ها

از  غبار   جسمها،  خيزنده   دودي سرد

 

خشک و  تر با  هم  ميان   شعله ها  در سوز

خرقه  پوش   زاهد  و  رند  خراباتي

مي فروش  بيدل   و  ميخواره سرمست

ساقي  روشنگر  و پير سماواتي

 

 اين  جهان  خود دوزخي  گرديده  بس  سوزان

باز  آنجا  دوزخي  در  انتظار  ماست

بي  پناهانيم  و  دوزخبان  سنگين دل

هر  زمان   گويد  که  در  هر کار   يار  ماست !

 

ياد  باد آن پير  فرخ راي   فرخ پي

آن که   از  بخت  سياهش   نام  «شيطان» بود

آن  که  در  کار  تو  و  عدل   تو حيران  بود

هر چه او  مي گفت، دانستم،  نه  جز  آن بود

 

اين  منم  آن بندهء عاصي  که نامم را

دست  تو با زيور  اين گفته ها آراست

واي  بر  من، واي  بر عصيان  و  طغيانم

گر بگويم،   يا نگويم،  جاي  من  آنجاست

 

 باز  در  روز   قيامت  بر من ناچيز

خرده  مي گيري   که  روزي   کفر گو  بودم

در  ترازو  مي نهي  بار  گناهم  را

تا  بگويي  سرکش  و  تاريک  خو  بودم

 

کفه اي  لبريز  از  بار گناه  من

کفهء  ديگر  چه  ؟  مي پرسم  خداوندا

چيست  ميزان  تو   در اين  سنجش  مرموز ؟

ميل دل  يا سنگ هاي  تيرهء  صحرا؟

 

خود چه  آسانست  در آن  روز هول انگيز

روي  در  روي   تو   از  خود  گفتگو کردن

آبرويي  را  که  هر دم  مي بري  از  خلق

در ترازوي تو نا گه  جستجو کردن !

 

 در  کتابي،  يا  که  خوابي، خود نمي دانم

نقشي  از  آن  بارگاه  کبريا ديدم

تو به  کار داوري  مشغول  و صد افسوس

در ترازويت  ريا ديدم،  ريا  ديدم

 

خشم  کن،   اما ز  فردايم   مپرهيزان

 من   که فردا   خاک  خواهم  شد،   چه پرهيزي

خوب  مي دانم  سر انجامم   چه خواهد  بود

 تو  گرسنه،  من،  خدايا،   صيد  ناچيزي

 

تو گرسنه،  دوزخ آنجا   کام  بگشوده

مارهاي  زهرآگين،  تک درختانش

از  دم آنها   فضا ها تيره  و  مسموم

آب  چرکيني  شراب  تلخ  و  سوزانش

 

 در پس  ديوارهايي  سخت  پا برجا

«هاويه»  آن آخرين  گودال  آتشها

 خويش  را گسترده   تا  ناگه  فرا گيرد

 جسم هاي خاکي و بي حاصل   ما  را

 

کاش  هستي  را به  ما هرگز  نمي دادي

يا  چو  دادي  ‚ هستي  ما هستي  ما بود

مي چشيديم اين  شراب   ارغواني را

نيستي  ‚ آن گه ‚  خمار  مستي  ما  بود

 

سال ها  ما  آدمک ها   بندگان  تو

با هزاران   نغمهء  ساز  تو   رقصيديم

عاقبت  هم  ز  آتش  خشم  تو مي سوزيم

معني  عدل   تو را  هم  خوب فهميديم

 

 تا  تو را  ما  تيره   روزان  دادگر  خوانيم

چهر   خود را   در  حرير   مهر  پوشاندي

 از بهشتي   ساختي  افسانه اي  مرموز

نسيه دادي، نقد  عمر  از  خلق  بستاندي

 

 گرم از   هستي  ‚  ز هستي ها  حذر کردند

سالها  رخساره  بر  سجاده  ساييدند

از تو  نامي  بر  لب   و  در عالم رويا

جامي   از  مي   چهره اي  ز  آن   حوريان  ديدند

 

 هم شکستي  ساغر  «امروزهاشان» را

هم به  «فرداهايشان» با  کينه خنديدي

گور  خود  گشتند   و  اي  باران  رحمتها

قرن ها  بگذشت و  بر آنان  نباريدي

 

 از چه مي گويي  حرامست  اين  مي  گلگون؟

در بهشت  جوي ها   از مي  روان  باشد

هديهء  پرهيزکاران  عاقبت  آنجا

حوري يي  از  حوريان  آسمان  باشد

 

مي فريبي   هر  نفس  ما را به  افسوني

مي کشاني  هر  زمان   ما را به دريايي

در  سياهي هاي  اين  زندان  مي افروزي

گاه  از  باغ  بهشتت  شمع  رويايي

 

ما  اگر در اين جهان  بي  در  و  پيکر

خويش  را  در  ساغري   سوزان  رها  کرديم

بارالها،  باز  هم  دست تو  در  کارست

از  چه  مي گويي   که  کاري  ناروا  کرديم؟

 

در  کنار  چشمه هاي  سلسبيل  تو

ما نمي خواهيم   آن خواب  طلايي را

سايه هاي   سدر و   طوبي   ز  آن  خوبان  باد

بر تو  بخشيديم  اين  لطف  خدايي را

 

حافظ،  آن پيري  که  دريا   بود و دنيا  بود

بر «جوي»  بفروخت   اين باغ  بهشتي  را

من که  باشم  تا  به جامي  نگذرم  از  آن ؟

تو  بزن   بر نام  شومم  داغ زشتي  را

 

 چيست اين  افسانهء  رنگين  عطرآلود ؟

چيست  اين  روياي  جادوبار سحر  آميز؟

کيستند   اين حوريان،   اين خوشه هاي  نور ؟

جامه هاشان   از  حرير   نازک  پرهيز

 

 کوزه ها  در دست   و  بر آن  ساق هاي  نرم

لرزش   موج  خيال  انگيز دامان ها

مي خرامند   از   دري  بر درگهي  آرام

سينه هاشان  خفته  در آغوش  مرجانها

 

آب ها  پاکيزه  تر از قطره هاي  اشک

نهرها   بر سبزه هاي   تازه  لغزيده

ميوه ها   چون  دانه هاي  روشن ياقوت

گاه  چيده، گاه  بر  هر شاخه  ناچيده

 

سبز  خطاني  سرا پا   لطف  و  زيبايي

ساقيان  بزم  و  رهزن هاي  گنج  دل

حسنشان   جاويد   و چشمان  بهشتي ها

گاه  بر  آنان   گهي  بر  حوريان  مايل

 

قصر ها  ديوارهاشان   مرمر مواج

 تخت ها،  بر پايه هاشان   دانهء الماس

پرده ها  چون  بالهايي  از  حرير  سبز

از  فضاها مي ترواد  عطر  تند ياس

 

ما در   اينجا  خاک  پاي  باده  و معشوق

ناممان   ميخوارگان  راندهء  رسوا

تو  در  آن  دنيا  مي و معشوق  مي بخشي

مؤمنان  بي گناه  پارسا خو  را

 

آن  گناه   تلخ  وسوزاني   که در راهش

جان ما را  شوق   وصلي  و شتابي  بود

در بهشت   ناگهان  نام  دگر بگرفت

در بهشت،   بارالها،  خود  ثوابي  بود

 

هر چه داريم از تو داريم،   اي که  خود  گفتي:

« مهر  من  دريا  و  خشمم  همچو  طوفانست

هر که  را  من   خواهم   او   را تيره دل سازم

هر  که را من  برگزينم، پاک دامانست .»

 

پس  دگر  ما  را   چه  حاصل  زين عبث  کوشش

 تا درون  غرفه هاي  عاج ره يابيم

يا  براني  يا  بخواني ، ميل  ميل  تست

ما ز فرمانت   خدايا رخ نمي تابيم

 

تو چه  هستي   اي  همه  هستي  ما  از تو ؟

تو  چه  هستي ،  جز  دو دست  گرم  در بازي؟

ديگران  در  کار گل مشغول  و تو در  گل

مي دمي - تا بندهء  سر گشته اي  سازي

 

 تو  چه  هستي،   اي  همه  هستي  ما  از  تو

جز  يکي   سدي   به راه  جستجوي  ما

گاه در چنگال   خشمت   ميفشاريمان

گاه  مي آيي  و  مي خندي   به روي  ما

 

تو  چه  هستي ؟  بندهء  نام  و  جلال  خويش

ديده  در آينهء   دنيا   جمال   خويش

هر دم   اين  آينه   را گردانده  تا بهتر

بنگرد   در  جلوه هاي  بي  زوال   خويش

 

 برق  چشمان  سرابي،  رنگ  نيرنگي

شيرهء  شب هاي  شومي، ظلمت  گوري

شايد  آن  خفاش  پير  خفته اي   کز  خشم

تشنه سرخي  خوني،  دشمن  نوري

 

 

خود پرستي  تو،  خدايا،   خود  پرستي   تو

 کفر مي گويم،   تو  خارم  کن،   تو  خاکم کن

با هزاران  ننگ  آلودي  مرا اما

گر  خدايي -در  دلم  بنشين  و  پاکم  کن

 

لحظه اي   بگذر  ز  ما  بگذار   خود باشيم

 بعد از  آن  ما  رابسوزان   تا  ز «خود» سوزيم

بعد  از  آن   يا  اشک،  يا لبخند،   يا فرياد

فرصتي   تا  توشه  ره را  بيندوزيم



فروغ فرخزاد

..::: یادی از گذشته :::..

 شهريست در كناره آن شط پر خروش

با نخل هاي در هم و شب هاي پر ز نور

شهريست در كناره آن شط و قلب من

آنجا اسير پنجه يك مرد پرغرور

 

شهريست در كناره آن شط كه سال هاست

آغوش خود به روي من و او گشوده است

بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل

او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است

 

آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام

با جادوي محبت خود قلب سنگ او

آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق

در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او

 

ما رفته ايم در دل شب هاي ماهتاب

با قايقي به سينه امواج بي كران

بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب

بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان

 

 بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر

بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را

در كام موج دامنم افتاده است و او

بيرون كشيده دامن در آب رفته را

 

 اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت

اي شهر پر خروش، ترا ياد مي كنم

دل بسته ام به او و تو او را عزيزدار

من باخيال او دل خود شاد مي كنم


فروغ فرخزاد

..::: بیچاره دل :::..

كارون چون گيسوان پريشان دختري

بر شانه هاي لخت زمين تاب مي خورد

خورشيد رفته است و نفس هاي داغ شب

بر سينه هاي پر تپش آب مي خورد

 

دور از نگاه خيره من ساحل جنوب

افتاده مست عشق در آغوش نور ماه

شب با هزار چشم درخشان و پر ز خون

سر مي كشد به بستر عشاق بي گناه

 

نيزار خفته خامش و يك مرغ ناشناس

هر دم ز عمق تيره آن ضجه مي كشد

مهتاب مي دود كه ببيند در اين ميان

مرغك ميان پنجه وحشت چه مي كشد

 

 بر آب هاي ساحل شط، سايه هاي نخل

مي لرزد از نسيم هوسباز نيمه شب

آواي گنگ همهمه قورباغه ها

پيچيده در سكوت پر از راز نيمه شب

 

در جذبه اي كه حاصل زيبائي شب است

رؤياي دور دست تو نزديك مي شود

بوي تو موج مي زند آنجا، بروي آب

چشم تو مي درخشد و تاريك مي شود

 

بيچاره دل كه با همه اميد و اشتياق

بشكست و شد بدست تو زندان عشق من

در شط خويش رفتي و رفتي از اين ديار

اي شاخه شكسته ز توفان عشق من


فروغ فرخزاد

..::: زندگی یا بندگی ؟! :::..

 دخترك خنده كنان گفت كه چيست

راز اين حلقه زر

راز اين حلقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است ببر

 راز اين حلقه كه در چهره او

اينهمه تابش و رخشندگي ست

مرد حيران شد و گفت:

حلقه خوشبختي است، حلقه زندگي است

  همه گفتند: مبارك باشد

دخترك گفت: دريغا كه مرا

باز در معني آن شك باشد

سال ها رفت و شبي

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر

ديد در نقش فروزنده او

روزهائي كه باميد وفاي شوهر

بهدر رفته، هدر

زن پريشان شد و ناليد كه واي

واي، اين حلقه كه در چهره‌ او

باز هم تابش و رخشندگي است

حلقه بردگي و بندگي است

فروغ فرخزاد

..::: سرنوشت :::..

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

  سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

  افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم

  زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

  با تازیانه های گرانبار جانگداز

  پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

  جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

  این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

   بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

  جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

  گر من به تنگنای ملال آور حیات

   آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

  تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

  می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

  هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

  تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

  ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

  من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

  یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن

  با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

  ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

  زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

  شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ

  روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

  ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

   بر من ببخش زندگی جاودانه را !

  منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

  محکم بزن به شانه من تازیانه را .

فریدون مشیری

..::: دریا :::..

به پیش روی من , تا چشم یاری می کند , دریاست !

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !

درین ساحل که من افتاده ام خاموش .

غمم دریا , دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج , با من می کند نجوا ,

که : هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

مرا آن دل که بر دریا زنم , نیست !

ز پا این بند خونین بر کنم نیست ,

امید آنکه جان خسته ام را ,

به آن نادیده ساحل افکنم نیست !

فریدون مشیری

..::: امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش! :::..

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته
زورق به گل نشسته ای است زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای است زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم‌چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود

تو از هزاره‌های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه‌های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه، بسته می‌نمایدت

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!

هوشنگ ابتهاج

ه. الف. سایه

..::: هنگام که گریه می دهد ساز :::..

هنگام که گریه می‌دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می‌زند مشت

***

زآن دیرسفر که رفت از من

غمزه‌زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه‌های مانوس

تصویری از او به بر گشاده

***

لیکن چه گریستن چه توفان؟

خاموش شبی است هر چه تنهاست

***

مردی در راه می‌زند نی

و آواش فسرده بر می‌آید

تن‌های دگر منم کم از چشم

توفان سرشک می‌گشاید

***

هنگام که گریه می‌دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هتگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می‌زند مشت

نیما یوشیج

..::: قصه ی شهر سنگستان :::..

دو تا كفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر كهنسالی
كه روییده غریب از همگنان در ردامن كوه قوی پیكر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر كفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
نگفتی ، جان خواهر ! اینكه خوابیده ست اینجا كیست
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز كورا دوست می داریم
نگفتی كیست ، باری سرگذشتش چیست
پریشانی غریب و خسته ، ره گم كرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری كالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی كوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
نه اش از پیمودن دریا و كوه و دشت و دامانها
اگر گم كرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش پند و پیغام است
در این آفاق من گردیده ام بسیار
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
نمایم تا كدامین راه گیرد پیش
ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و كهساران خار و خشك و بی رحم ست
وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهی نیست
یكی دریای هول هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی كه روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها كه در او هست
نشانیها كه می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
كه پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
هزاران كار خواهد كرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه
پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
انیران فرو كوبند وین اهریمنی رایات را بر خاك اندازند
بسوزند آنچه ناپاكی ست ، ناخوبی ست
پریشان شهر ویرام را دگر سازند
درفش كاویان را فره و در سایه ش
غبار سالین از جهره بزدایند
برافرازند
نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
ببنیش ، روز كور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
نشانیها كه دیدم دادمش ، باری
بگو تا كیست این گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
نشانیها كه گفتی هر كدامش برگی از باغی ست
و از بسیارها تایی
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
نه خال است و نگار آنها كه بینی ، هر یكی داغی ست
كه گوید داستان از سوختنهایی
یكی آواره مرد است این پریشانگرد
همان شهزاده ی از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در كوه و كمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او كه شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پیران
وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
اگر تقدیر نفرین كرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
پریشانروز مسكین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد می زد : آی
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
دلیران من ! اما سنگها خاموش
همان شهزاده است آری كه دیگر سالهای سال
ز بس دریا و كوه و دشت پیموده ست
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
و پندارد كه دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
كه رسته در كنار كوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
كه روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر كدام و كی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
كنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و كشتی ها و كشتی ها و كشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها
سخن بسیار یا كم ، وقت بیگاه ست
نگه كن ، روز كوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك
شنیدم قصه ی اینپیر مسكین را
بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید ؟
كلیدی هست آیا كه ش طلسم بسته بگشاید ؟
تواند بود
پس از این كوه تشنه دره ای ژرف است
در او نزدیك غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
از اینجا تا كنار چشمه راهی نیست
چنین باید كه شهزاده در آن چشمه بشوید تن
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
اهورا وایزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد
در آن نزدیكها چاهی ست
كنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشید خواهد آب
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
نشان آنكه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بیند روزگار وصل
تواند بود و باید بود
ز اسب افتاده او نز اصل
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
غم دل با تو گویم غار
كبوترهای جادوی بشارتگوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن كالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساكنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
كجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
فروزان آتشم را باد خاموشید
فكندم ریگها را یك به یك در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیك
به جای آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتی دیو می گفت : آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان كس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنكه در بند دماوندست
پشوتن مرده است آیا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی كرده است آیا ؟
سخن می گفت ، سر در غار كرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریكی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شكوه ها می كرد
ستم های فرنگ و ترك و تازی را
شكایت با شكسته بازوان میترا می كرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می كرد
غم دل با تو گویم ، غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟



به گمان من حقیر یکی از پر مغز و معناترین شعرهای نوی فارسی است.

..::: ای شط شیرین پر شوکت من :::..


ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من

ای با تو من گشته بسیار
درکوچه‎های بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبنده‎ی استجابت
در کوچه‎های سرور و غم راستینی که‎مان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه‎های نوازش
در کوچه‎های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچه‎های مه آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچه‎های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز می‎ماند
افسون پاک منش پیش می‎راند

ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره است
روشن‎ترین همنشین شب غربت تو؟
ای همنشین قدیم شب غربت من

ای تکیه‎گاه و پناه
غمگین‎ترین لحظه‎های کنون بی‎نگاهت تهی مانده از نور
در کوچه‎باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه‎های چه شبها که کنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره است
که شب‎فروز تو خورشید پاره است؟

مهدی اخوان ثالث



باید بشنوید این شعر زیبا را با صدای پرصلابت و محزون فروغ فرخزاد، تا که بفهمید که چه میگویم.

دانلود شعر با صدای فروغ فرخزاد


..::: پاسخ :::..

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید، او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

ماییم، ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم، ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله می کشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما»

فروغ فرخزاد

کتاب دیوار


پی نوشت: نخستین شعری که از فروغ خواندم و به همین خاطر بسیار آن را دوست می دارم.

..::: شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟ :::..

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟

محمد رضا شفیعی کدکنی

..::: ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران :::..

ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه‌ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره‌باران

باز آ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاین‌گونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران *

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زینگونه یادگاران

این نغمه‌ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی است آواز باد و باران

محمد رضا شفیعی کدکنی


* بازی کلام هنرمندانه‌ای با این بیت سعدی:

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

..::: چه کنم ؟ :::..

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم؟
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

نيست از هيچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم؟

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته‎ی اين ايل و تبارم چه کنم؟

من کزين فاصله غارت شده‎ی چشم تو ام
چون به ديدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟

يک به يک با مژه‎هايت دل من مشغول است
ميله‎های قفسم را نشمارم چه کنم؟

سید حسن حسینی

..::: کفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب؟ :::..

کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد

بوی هجرت می‎آید
بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه‎ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
وقتی از پنجره می‎بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می‎خواند

چیزهایی هم هست؛
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره‎ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت *

و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟

سهراب سپهری

کتاب: حجم سبز
نام اصلی شعر «ندای آغاز» است.


* شاید اشاره‌ای به فروغ فرخزاد باشد، آنجا که در شعر «تولدی دیگر» می‌گوید:
دستهایم را در باغچه می‎کارم
سبز خواهم شد؛ می‎دانم، می‎دانم، می‎دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت

..::: خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود :::..

می گویند پلنگ را خوی غریبی است که هیچکس و هیچ چیز را بالاتر از خود نمی تواند دید. در شبهای بدر کامل، دیدن ماه بلند پلنگ را به خشم و جنونی می کشاند که از سنگها و صخره ها برجهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرو نشاند. فاجعه زندگی پلنگ نیز وقتی شکل می گیرد که می پندارد در جهشی از فراز قله، بر ماه دست خواهد یافت- اما غرور شکسته ِ پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش پی می برد که به خیره چنگ در هوا زده و نومید و خسته با استخوانهای درهم، شکسته از پرواز بی ثمرش، بر صخره های تیز فرو افتاده است و زخمهای مهلکش مهتاب را به خون بیاراسته.

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌یشه، بهانه ‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

..::: بیایید از عشق صحبت کنیم :::..

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»*

قیصر امین پور


* مصرع دوم بیت آخر اشاره ای است به شعر:
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
سروده ی مرحوم سید حسن حسینی، شاعر معاصر و دوست قیصر امین پور

..::: ما دوباره ســبــز  می شویم ! :::..

ای درخت آشنا
شاخه های خویش را
ناگهان کجا
جا گذاشتی؟

یا به قول خواهرم فروغ*
دستهای خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی؟

این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد:
چشمهای من به جای دستهای تو
من به دست تو آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده

من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم!

قیصر امین پور

کتاب: گلها همه آفتابگردانند


* اشاره به شعر فروغ فرخزاد:

دست هایم را
در باغچه می کارم
سبز خواهم شد
می دانم، می دانم، می دانم

..::: تو که باشی همه ثانیه ها  عـیـدنـد :::..

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی‎خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم‎های نگران آینه‎ی تردیدند

نشد از سایه‎ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی‎وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل‎ها را همه با فاصله‎ات سنجیدند

تو بیایی همه‎ی ثانیه‎ها، ساعتها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور

..::: چه سود اگر عــشــق نبود :::..

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

بی‌رنگ‌تر از نقطه‌ی موهومی بود
این دایره‌ی کبود، اگر عشق نبود

از آینه‌ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینه‌ی هر سنگ، دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی‌عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی‌گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

قیصر امین پور

..::: ای هستی پنهان من !!! :::..


پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من
چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من
بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من
ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من
.
.

دیوان شمس؛ مولانا

..::: گفتــــــم :::..

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است‌.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم‌:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت‌.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه‌.

زير بيدي بوديم‌.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش‌.
جيبشان را پر عادت كرديم‌.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم‌.


سهراب

..::: مرغ نگاهم بسته است !!! :::..

شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر

ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر

ابر خاكستري بي باران دلگير است

و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت، افسوس
سخت دلگيرتر است

شوق باز آمدن سوي توام هست،
اما...

تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته

ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
...

حمید مصدق

..::: "کاش پیش تو کمی جرأت پروازم بود" :::..

کاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود
تا به سوی تو پرم، بال و پری بازم بود

یاد آن روز که از همت بیدار جنون
زین قفس تا سر کویت پر پروازم بود

دیگر اکنون چه کنم زمزمه در پرده ی عشق؟
دور از آن مرغ بهشتی که هم آوازم بود!

همچو طوطی به قفس با که سخن ساز کنم؟
دور از آن آینه رخسار، که هم رازم بود

خواستم «عشق» تو پنهان کنم و راه نداشت
پیش این اشک زبان بسته، که غمازم بود!

رفتی و بی تو ندارد غزلم گرمی و شور
که نگاهت مدد طبع سخن سازم بود

شفیعی کدکنی

..::: کمان چشم او آینه کیست ؟ :::..


مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشــــم و از آن ابرو

هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

حافظ

..::: داشتــم ؟؟؟ :::..

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقي زجانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

رهی معیری

..::: تیغ تیز :::..

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود : ایست!
باد را فرمود : باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد

قیصر امین پور

..::: کاش... :::..

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چقدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دلها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش اسم همه ی دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

مریم حیدر زاده