...::: هستم اگر می روم، گر نروم نیستم :::...
ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»
موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :
« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »
(( محمد اقبال لاهوری ))
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موج ز خود رفته رفت
ساحل افتاده ماند .
این، تن فرسوده را،
پای به دامن کشید؛
و آن سر آسوده را،
سوی افق ها کشاند .
***
ساحل تنها، به درد
در پی او ناله کرد:
- (( موج سبکبال من،
بی خبر از حال من،
پای تو در بند نیست !
بر سر دوشت، چو من،
کوه دماوند نیست !
« هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . ))
فریدون مشیری
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۱۹ ساعت توسط امین جاسم پور (عطاییان)
|
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت.