...::: سایه :::...


دستِ کوتاهِ من و دامن آن سرو بلند
«سایه» ی سوخته دل، این طمع خام مبند!

دولتِ وصل تو ای ماه نصیب که شود؟
تا از آن چشم خورَد باده، وز آن لب گلِ قند

خوش تر از نقش توام نیست در آیینه‌ی چشم
چشم بد دور، زهی نقش و زهی نقش پسند

خلوتِ خاطر ما را به شکایت مشکن
که من از وی شدم ای دل به خیالی خرسند

منِ دیوانه که صد سلسله بگسیخته ام
تا سر زلف تو باشد نکشم سر ز کمند

قصه‌ی عشقِ من آوازه به افلاک رساند
همچو حُسن تو که صد فتنه در آفاق افکند

«سایه» از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود
اگر افتد به سرم سایه‌ی آن سرو بلند

هوشنگ ابتهاج

...::: من و توست :::...

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

«سایه» ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

هوشنگ ابتهاج

...::: هــوای تـــــو :::...

هـوای آمــدنـت ديــشـبـم بـه ســر مـي‌زد
نــيــامـدي كـه بـبـيـني دلم چــه پـر مي‌زد

بـه خواب رفـتـم و نيلوفـري بـر آب شكـفـت
خيـال روي تو نـقشي بـه چـشم تـر مي‌زد

شراب لعـل تو مي‌ديدم و دلم مي‌خواست
هــزار وسـوسـه‌ام چـنـگ در جـگـر مـي زد

زهي امـيد كه كامي ازآن دهان مي‌جست
زهـي خـيال كـه دستـي در آن كمر مي‌زد

دريـچه اي بـه تـماشــــاي باغ وا مـي شد
دلــم چـو مــرغ گـرفـتــار بــال و پــر مـي‌زد

تـمام شـب به خـيـال تـو رفـت و مـي‌ديـدم
كه پشت پـرده ی اشکم سپـيده سر مي‌زد


هوشنگ ابتهاج

..::: امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش! :::..

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته
زورق به گل نشسته ای است زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای است زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم‌چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود

تو از هزاره‌های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه‌های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه، بسته می‌نمایدت

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!

هوشنگ ابتهاج

ه. الف. سایه

..::: بیندیشیم :::..

    


هوشنگ ابتهاج (ه‍.ا. سايه)

تشويش

   

بنشينيم و بينديشيم
اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سرما، با اين دلهاي
                                             پراكنده

جنگلي بوديم،
شاخه در شاخه همه آغوش
ريشه در ريشه همه پيوند
وينك انبوه درختاني تنهاييم

مهرباني، به دل بسته ما مرغي‌ست
كز قفس در نگشاديمش
و به عذري كه فضايي نيست
وندرين باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوايي نيست
ره پرواز نداديمش

هستي ما كه چو آيينه
تنگ بر سينه فشرديمش
                      از وحشت سنگ‌انداز
نه صفا و نه تماشا
                      به چه كار آيد؟

دشمني دل‌ها را با كين خوگر كرد
دست‌ها با دشنه همدستان گشتند
و زمين از بدخواهي به ستوه آمد

اي دريغا، كه دگر دشمن رفت از ياد
وينک از سينه دوست
خون فرو مي‌ريزد.

دوست، كاندر بر او گريه انباشته را
                                  نتواني سر داد
چه توان گفتش؟
                   بيگانه‌ست
و سرايي كه به چشم‌انداز پنجره‌اش نيست
                           درختي كه بر او مرغي
به فغان تو دهد پاسخ،
                    زندان است

من به عهدي كه بدي مقبول،
و توانايي دانايي‌ست؛
با تو از خوبي مي‌گويم.
از تو دانايي مي‌جويم.
خوب من،
         دانايي را بنشان بر تخت
و توانايي را حلقه به گوشش كن!

من به عهدي كه وفاداري
داستاني‌ست ملال‌آور
و ابلهي نيست دگر، افسوس،
داشتن جنگ برادرها را باور،
آشتي را
        به اميدي كه خرد فرمان خواهد راند
مي‌كنم تلقين.
وندرين فتنه بي‌تدبير
با چه دلشوره و بيمي نگرانم من ...

اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر
و چه خواهد آمد بر سر ما؟
                             با اين دلهاي پراكنده
بنشينيم و بينديشيم.

..::: گریز :::..

از هم گریختیم

و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ

بر خاک ریختیم

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختیم

بس دردناک بود جدایی میان ما

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

و آن عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت

با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود

من بارها به سوی تو بازآمدم ولی

هر بار ... دیر بود

اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش ...


هوشنگ ابتهاج