...::: یار :::...

آنجا که ز شاخ گل فرو ریخت
آنجا که بکوفت باد بر در
و آنجا که بریخت آب مواج
تابید بر او مه منور

ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بد نهانی؟

بوده ست «دلی» ز درد خونین
بوده ست «رُخی» ز غم مُکَدَر
بوده ست بسی سرِ «پر امید»
یاری که گرفته «یار» در بر...

نیما یوشیج

...::: و حواس من! :::...

خانه‌ام ابری‌ست
یكسره روی زمین ابری‌ست با آن

از فراز گردنه خُرد و خراب و مست
باد می‌پیچد
یكسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!

آی نی‌زن كه ترا آوای نی برده‌ست دور از ره
كجایی؟
خانه‌ام ابری‌ست اما
ابر بارانش گرفته‌ست

در خیال روزهای روشنم كز دست رفتندم
من به روی آفتابم
می‌برم در ساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره، نی‌زن كه دایم می‌نوازد نی
در این دنیای ابر اندود
راه خود را دارد اندر پیش


نیما یوشیج

..::: هنگام که گریه می دهد ساز :::..

هنگام که گریه می‌دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می‌زند مشت

***

زآن دیرسفر که رفت از من

غمزه‌زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه‌های مانوس

تصویری از او به بر گشاده

***

لیکن چه گریستن چه توفان؟

خاموش شبی است هر چه تنهاست

***

مردی در راه می‌زند نی

و آواش فسرده بر می‌آید

تن‌های دگر منم کم از چشم

توفان سرشک می‌گشاید

***

هنگام که گریه می‌دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هتگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می‌زند مشت

نیما یوشیج

میرداماد

 مير داماد ، شنيدستم من ،

که چو بگزيد بن ِ خاک ، وطن

بر سرش آمد و از وی پرسيد

مَلَک ِ قبر ، که : « مَن ربّک ؟ من ؟ »

مير بگشاد دو چشم ِ بينا

آمد از روی ِ فضيلت به سخن :

اُسطُقُسّی‌ست – بدو داد جواب –

اُسطُقُسّات ِ دگر ، زو مُتقَن .

حيرت افزودش از اين حرف ، مَلَک

برد اين واقعه پيش ِ ذوالمن

که : « زبان ِ دگر اين بنده‌ی ِ تو

می‌دهد پاسخ ِ ما ، در مدفن . »

آفريننده بخنديد و ، بگفت :

« تو به اين بنده‌ی ِ من حرف نزن ؛

او درآن عالم هم ، زنده که بود

حرف‌ها زد که نفهميدم من ! »



نیما : لاهيجان ، 16 ارديبهشت 1309