...::: با خــــــون  شـعـرهـــــایـــــــم :::...

    

با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم

اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟

 

پر كرد سينه‌ام را فرياد بي شكيبم

با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم!

 

شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي

اي بغض بي‌گناهي بشكن به هاي‌هايم

 

سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان

ديو است پيش رويم، غول است در قفايم

 

بر توده‌هاي نعش است پايي كه مي‌گذارم

بر چشمه‌هاي خون است چشمي كه مي‌گشايم

 

در ماتم عزيزان، چون ابر اشك‌ريزان

با برگ همزبانم، با باد هنموايم

 

آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند

تيغ است بر گلويم، حرفي‌ست با خدايم

 

سيلابه‌هاي درد است رمزي كه مي‌نويسم

خونابه‌هاي رنج است شعري كه مي‌سرايم

 

چون ناي بينوا، آه، خاموش و خسته گويي

مسعود سعد سلمان، در تنگناي نايم

 

اي همنشين ديرين، باري بيا و بنشين

تا حال دل بگويد، آواي نارسايم

 

شب‌ها براي باران گويم حكايت خويش

با برگ‌ها بپيوند تا بشنوي صدايم

 

ديدم كه زردرويي از من نمي‌پسندي

من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم

 

روزي از اين ستمگاه خورشيدوار بگذر

تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآيم.

 

 

فریدون مشیری

...::: جادوی سکوت :::...

من سکوت خويش را گم کرده ام .

لاجرم در اين هياهو گم شدم .

من که خود افسانه ميپرداختم ,

عاقبت افسانه مردم شدم !

 

اي سکوت اي مادر فريادها !

ساز جانم از تو پر آوازه بود .

تا در آغوش تو راهي داشتم ,

چون شراب کهنه شعرم تازه بود .

 

در پناهت برگ و بار من شکفت ,

تو مرا بردي به شهر يادها ,

من نديدم خوشتر از جادوي تو ,

اي سکوت اي مادر فريادها .

 

گم شدم در اين هياهو گم شدم ,

تو کجايي تا بگيري داد من ؟

گر سکوت خويش را ميداشتم ,

زندگي پر بود از فرياد من !


فریدون مشیری


...::: هم سرنوشت :::...


با قلم می گویم:

ای همزاد٬ ای همراه

ای هم سرنوشت،

هردومان حیران بازیهای دورانهای زشت،

شعرهایم رانوشتی؟

دست خوش

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟


فریدون مشیری

...::: چراغ چشم تو :::...

تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .


من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه !


ترا به هرچه تو گویی ، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه .

 

که صبر ، راه درازی به مرگ پیوسته ست !

تو آرزوی بلندی و ، دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست .

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است .


فریدون مشیری

...::: چه کسی با من فریاد می کند؟ :::...


مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟


فریدون مشیری

...::: هم رِهان :::...


برگ‌هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه‌زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

نرم و چابك، روح آب،

مي‌كند پرواز همراه نسيم .

نغمه‌پردازان باران مي‌زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي‌كند در جويبار جان شنا !

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي‌كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه‌ی دريا‌پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست‌افشان و ريشه‌باده نوش !

مي‌شكافد دانه، مي‌بالد درخت،

مي‌درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ‌ها سرشار از لبخند‌شان،

دشت‌ها سرسبز از پيوندشان‌،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي‌سپارم راه خويش .

شرمسار از مهرباني‌هاي او،

مي‌روم همراه باران كو به كو .

چيست اين باران كه دلخواه من است‌؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي‌كنم

قصه‌ی يك قطره‌ باران را تماشا مي‌كنم :

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي‌زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي‌داند كه مي‌افتد كجا !

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي‌دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

قطره‌ها چشم‌انتظاران هم‌اند،

چون به هم پيوست جان‌ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديده‌اي در جست‌وجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: «‌دوست! دوست...!»

مي‌كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر‌ورزان همرهي !

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي‌سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي‌كند،

قطره‌ی دل ميل دريا مي‌كند،

قطره‌ی تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

همدلي كو‌؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جا كه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي‌ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي‌ها بريم .

مي‌روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟


فریدون مشیری

...::: تو  پـنـداشـتـی،  نه من :::...


 در صبح آشنايي شيرينمان، تو را

گفتم كه: مرد عشق نئي ، باورت نبود

در اين غروب تلخ جدايي ، هنوز هم

مي خواهمت چو روز نخستين ولي چه سود

مي خواستي به خاطر سوگندهاي خويش

در بزم عشق بر سر من ، جام نشكني

مي خواستي به پاس صفاي سرشك من

اين گونه دل شكسته ، به خاكم نيفكني

پنداشتي كه كوره عشق سوزان من

دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود

پنداشتي كه ياد تو ، اين ياد دلنواز

در تنگناي سينه ، فراموش مي شود

تو رفته اي كه بي من ، تنها سفر كني

من مانده ام كه بي تو، شبها سحر كنم

تو رفته اي كه عشق من از سر بدر كني

من مانده ام كه عشق تو را، تاج سر كنم

روزي كه پيك مرگ مرا مي برد به گور

من ، شب چراغ عشق تو را نيز مي برم

عشق تو ، نور عشق تو، عشق بزرگ توست

خورشيد جاوداني دنياي دلگيرم


فریدون مشیری

...::: دل افروزتر از صُـــبـــح :::...

دل‌افروزتر از صبح.......آواز آن پرنده غمگين

چه زيباست كه چون صبح، پيام ظفر آريم

گل سرخ، گل نور، ز باغ سحر آريم.

چه زيباست، چو خورشيد، درافشان و درخشان

زآفاق پر از نور، جهان را خبر آريم .

همانگونه كه خورشيد، بر اورنگ زر آيد،

خرد را بستاييم و، بر اورنگ زر آريم.

چه زيباست، كه با مهر،دل از كينه بشوييم.

چه نيكوست كه با عشق،گل از خار برآريم.

گذرگاه زمان را، سرافراز بپوييم.

شب تار جهان را فروغ از هنر آريم.

اگر تيغ ببارند، جز از مهر نگوييم

وگر تلخ بگويند، سخن از شكر آريم.

بياييد، بياييد، ازين عالم تاريك

دل‌افروزتر از صبح، جهاني دگر آريم


فریدون مشیری

...::: بگذار تا بگویمت :::...


بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست عشق كدامست غم كجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آن چنان كه اگر ببینمت به كام

خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شاید كه جاودانه بمانی كنار من

ای نازنین كه هیچ وفا نیست با منت


فریدون مشیری

...::: در آن جهان خوب...ريشه در خاك :::...

آيا اجازه دارم،


از پاي اين حصار

در رنگ آن شكوفه شاداب بنگرم

وز لاي اين مشبك خونين خارخار،

- اين سيم خاردار-

يك جرعه آب چشمه بنوشم؟

« بيرون، جلوي در»

چندان كه مختصر رمقي آورم به‌دست،

در پاي اين درخت، بياسايم،

آيا اجازه دارم؟!

يا همچنان غريب، ازين راه بگذرم،

وين بغض قرن‌ها« نتواني» را

چون دشنه در گلوي صبورم فرو برم؟

در سايه زار پهنه اين خيمه كبود،

خوش بود اگر درخت، زمين، آب، آفتاب،

مال كسي نبود!

يا خوبتر بگويم؟

مال تمام مردم دنيا بود!

دنياي آشنايان، دنياي دوستان،

يك خانه بزرگ جهان و،

جهانيان،

يك خانواده،

بسته به هم تار و پود جان!

با هم، براي هم.

با دست‌هاي كارگشا، پا به پاي هم.

در آن جهان خوب،

در دشت‌هاي سرسبز،

پرچين آن افق!

در باغ‌هاي پرگل

ديوار آن نسيم،

با هر جوانه جوشش نور و سرور عشق،

در هر ترانه گرمي ناز و نواي مهر،

لبخند باغكاران تابنده چون چراغ،

گلبانگ كشت‌ورزان،

پوينده تا سپر؛

ما كار مي‌كنيم.

با سينه‌هاي پر شده از شوق زيستن.

با چهره‌هاي شاداب چون باغ نسترن،

با ديدگان سرشار، از دوست داشتن!

ما عشق مي‌فشانيم،

چون دانه در زمين.

ما شعر مي‌سراييم،

چون غنچه بر درخت!

همتاي ديگرانيم،

سرشار از سرود،

از بند رستگانيم

آزاد، نيك بخت... !


فریدون مشیری

...::: تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟ :::...


تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .


تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو


بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!


تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟


تو را كدام خدا؟


تو از كدام جهان؟


تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟


تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟


تو از كدام سبو؟


من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!


چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!


مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!


كدام نشاه دویده است از تو در تن من؟


كه ذره های وجودم تو را كه می بینند،


به رقص می آیند،


سرود میخوانند!


چه آرزوی محالی است زیستن با تو


مرا همین بگذارند یك سخن با تو:


به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر!


به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر!


بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!


ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟


ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند


هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.


كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!


تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه


تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.


همه وجود تو مهر است و جان من محروم


چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.


فریدون مشیری

...::: برای آخرین رنج :::...

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی

دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود

آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست

آمد صفای خلوت اندوه را ربود

آمد به این امید که در گور سرد دل

شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای

او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق

من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای

آمد مگر که باز در این ظلمت ملال

روشن کند به نور محبت چراغ من

باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر

زان بیشتر که مرگ بگیرد سراغ من

گفتم مگر صفای نخستین نگاه را

در دیدگان غمزده اش جستجو کنم

وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را

خکستر از حرارت آغوش او کنم

چشمان من به دیده او خیره مانده بود

رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آهی از آن صفای خدایی زبان دل

اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

آنگاه سر به دامن آن گذاشت

آهی کشید از سر حسرت که : این منم

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبوده ام و او دیگر او نبود


فریدون مشیری

...::: دل دیوانه :::...

سر خود را مزن اين گونه به سنگ
دل ديوانه ي تنها ،دل تنگ!

منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه ي جان را، مدران

مكن اي خسته درين بغض درنگ
دل ديوانه ي تنها دل تنگ!

پيش اين سنگ دلان قدر دل و سنگ يكي ست
قيل و قالِ زغن و بانگ شباهنگ يكي ست!

ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يار ترين
سینه را ساختی از عشقش، سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلازارترين شد، چه دلازارترين؟!

نه همي سردي و بيگانگي از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ!
دل ديوانه ي تنها دل تنگ!

ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون، رنگ
دل ديوانه ي تنها، دل تنگ...

فریدون مشیری

...::: خـدایـا :::...

از تو می‌پرسم، ای خدایا
می‌توان در جهان جاودان زیست؟
می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها:
هر که را نام نیکو بماند،
جاودانی‌ست

از تو می‌پرسم، ای خدایا
تا به دست آورم نام نیکو،
بهترین کار در این جهان چیست؟
می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها :
دل به فرمان یزدان سپردن
مشعل پُر فروغ خِرَد را
سوی جان‌های تاریک بردن

از تو می‌پرسم، ای خدایا
چیست سرمایه‌ی رستگاری؟
می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها :
دل به مهر پدر آشنا کن
دِین خود را به مادر ادا کن

ای پدر! ای گرانمایه مادر!
جان فدای صفای شما باد
با شما از سر و زر چه گویم؟!
هستی من فدای شما باد!
با شما، صحبت از «من» خطا رفت
من که باشم؟ بقای شما باد!

ای خدایا!
من که امروز، در باغ گیتی
چون درختی همه برگ و بارم
رنج‌های گران پدر را
با کدامین زبان پاس دارم؟
سر به پای پدر می‌گذارم
جان به راه پدر می‌سپارم
یاد جان سوختن‌های مادر
لحظه‌ای از وجودم جدا نیست
پیش پایش چه ریزم؟ که جان را
قدر یک موی مادر بها نیست!
او خدا نیست، اما وفایش
کمتر از لطف و مهر خدا نیست...

فریدون مشیری


خدایا = (در شعر اصلی آمده) اهورا

پ.ن: "اهورا" الزاماً همان کلمه و نام " خدا " نیست، لااقل برای من چنین نیست...

...::: مـگـر مـرگ سیرِ شان کـنـد !!!   :::...

با خویشتن همیشه در اندیشه ام که مرگ،
با اینکه جان شکار و جهانخوار و مدهش است...
در حق ِ کژروان ِ ستمکار ِ آزمند،
تنها عدالتی ، که در آفرینش است!

همراه ِ این زمان و این جهان، مرگ اگر نبود،
این تا کنار ِ گور، بخیلان ِ زر پرست،
این جمع ِ آزمندان ِ از حرص ِ مال، مست،
اینان که خلق را،
این سان به روز روشن
- چون رهزنان ِ گردنه در نیمه های شب -
بی رحم، ظالمانه به غارت گرفته اند،
کـِـی سیر می شدند؟!


چون نیست دست ِ عدل که زنجیرشان کند،
مرگ است، مرگ، مرگ...
مگر سیرشان کند !

" فریدون مشیری "

...::: نظیره نویسی شعر " مهتاب " :::...

شعر زیبای "مهتاب" از فریدون مشیری:

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب، آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم
باز گفتم:
که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم

رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!!

فریدون مشیری

☼☼☼☼☼☼☼☼☼
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼

و نظیره نویسی خانم "هُـمـا میرافشار" در ادامه ی این سروده :

 

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه ‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی!

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم!

هما میر افشار

...::: منتخبی از دریـــــا :::...

به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!
*******************************
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
*******************************
 نه آن دريا، كه شعرش جاودانه است،

نه آن دريا، كه لبريز از ترانه ست .

به چشمانت بگو بسپار ما را،

به آن دريا كه ناپيدا كرانه ست !
*****************************
لب دريا، سحر گاهان و باران،

هوا، رنگ غم چشم انتظاران،

نمي پيچد صداي گرم خورشيد،

نمي تابد چراغ چشم ياران !
****************************
زمان در خواب و دريا قصه پرداز،

خيالم در بلندي هاي پرواز،

ز تلخي هاي پايان، مي رسيدم

به شيرين شگفتي هاي آغاز !
***************************
آب از ديار دريا،

با مهر مادرانه،

آهنگ خاك مي كرد !

***

برگرد خاك ميگشت

گرد ملال او را

از چهره پاك مي كرد،

***

از خاكيان، ندانم

ساحل به او چه مي گفت

كان موج ناز پرورد،

سر را به سنگ مي زد

خود را هلاك مي كرد !
*****************************
لب دريا رسيدم تشنه، بي تاب،

ز من بي تاب تر، جان و دل آب،

مرا گفت : از تلاطم ها مياساي !

كه بد دردي است جان دادن به مرداب !
******************************

فریدون مشیری

...::: پیاله!!! :::...

پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديري ست ره به حال خرابم نمي‌برد

اين جام‌ها كه در پي هم مي‌شود تهی
درياي آتش است كه ‌ريزم به كام خويش
گرداب مي‌ربايد و آبم نمي‌برد

من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بي كران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پر ستاره‌ي انديشه‌هاي گرم
تا مرز ناشناخته‌ي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره‌هاي گريز پا
تا شهر يادها

ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمي‌برد

هان اي عقاب عشق!
از اوج قله‌هاي مه آلود دور دست
پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره‌ام كه عقابم نمي برد

در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه :
آب ... آب ...
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

پر كن پياله را...

فریدون مشیری

...::: هستم اگر می روم، گر نروم نیستم :::...

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »

(( محمد اقبال لاهوری ))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

این، تن فرسوده را،

پای به دامن کشید؛

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله کرد:

- (( موج سبکبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیست !
بر سر دوشت، چو من،

کوه دماوند نیست !

« هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .

بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . ))

 

فریدون مشیری

...::: همه می پرسند :::...

همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری !؟

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم
می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر
تو ببند
تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان

در دل ِساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

...::: گذشت، لحظه ها :::...

غم دنیا نخواهد یافت پایان
خوشا در بر رخ شادی گشایان

خوشا دل های خوش، جان های خرسند
خوشا نیروی هستی زای لبخند

خوشا لبخند شادی آفرینان
که شادی روید از لبخند اینان

نمی دانی -دریغا- چیست شادی
که می گویی: به گیتی نیست شادی

نه شادی از هوا بارد چو باران
که جامی پر کنی از جویباران

نه شادی را به دکان می فروشند
که سیل مشتری بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پیر خردمند
وزین خوشتر نباشد درجهان پند

اگر خونین دلی از جور ایام
«لب خندان بیاور چون لب جام»

به پیش اهل دل گنجی ست شادی
که دستاورد بی رنجی ست شادی

به آن دستی دهد این گنج گوهر
که پیش آرد دلی لبخند پرور

به آن کس می رسد زین گنج بسیار
که باشد شادمانی را سزاوار

نه از این جفت نه از آن طاق یابی
که شادی را به استحقاق یابی

جهان در بر رخ انسان نبندد
به روی هرکه خندان است خندد

چو گل هرجا که لبخند آفرینی
به هر سو رو کنی لبخند بینی

چه اشکت هم نفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه می ربایند

گذشت لحظه را آسان نگیری
چو پایان یافت، پایان می پذیری

مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت «تبسم» کن، تبسم!

فریدون مشیری

..::: سرنوشت :::..

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

  سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

  افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم

  زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

  با تازیانه های گرانبار جانگداز

  پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

  جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

  این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

   بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

  جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

  گر من به تنگنای ملال آور حیات

   آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

  تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

  می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

  هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

  تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

  ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

  من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

  یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن

  با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

  ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

  زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

  شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ

  روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

  ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

   بر من ببخش زندگی جاودانه را !

  منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

  محکم بزن به شانه من تازیانه را .

فریدون مشیری

..::: دریا :::..

به پیش روی من , تا چشم یاری می کند , دریاست !

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !

درین ساحل که من افتاده ام خاموش .

غمم دریا , دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج , با من می کند نجوا ,

که : هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

مرا آن دل که بر دریا زنم , نیست !

ز پا این بند خونین بر کنم نیست ,

امید آنکه جان خسته ام را ,

به آن نادیده ساحل افکنم نیست !

فریدون مشیری

..::: ماه و سنگ  :::..

اگر ماه بودم , به هر جا که بودم ,

سراغ ترا از خدا ميگرفتم .

و گر سنگ بودم , به هر جا که بودي ,

سر رهگذار تو , جا ميگرفتم .

 

اگر ماه بودي به صد ناز , ــ شايد ــ

شبي بر لب بام من مي نشستي .

و گر سنگ بودي , به هر جا که بودم ,

مرا مي شکستي , مرا مي شکستي !

فریدون مشیری

شب های کارون{فریدون مشیری}

شب های کارون....

شب های تاریک

شب های دلتنگ

شب های خاموش



شب های زیر چتر غم

شب های دلگیر

شب های زندان

شب های زنجیر

شب های بی فانوس مهتاب

شب های مرداب

شب های سرد برگ ریزان

 درد مردمی در خون گریزان



شب های پپشت پردهء نه توی ظلمت

شب های غربت

شب های کنج انزوا  "  بی ذره ای نور

شب های مجبور



شب های مرگ زندگی

شب های بی داد

شب های فریاد



شب ها که چون اوای تندر  " نعرهء تیر

جان می شکافد هر زمان تا بانگ شب گیر

شب هاکه وحشت می خروشد بر درو بام

شب های سرسام



شب ها که راه کهکشان از هرم

سرخ رنگ است

شب ها که جنگ است



شب ها که می لزرد زمین  " هرلحظه صدبار

شب ها که قلب کودکان می افتاد از کار

 شب های رگبار



شب ها که برق شعله افکن " دود باروت

ره می گشایدتا بلندای ستاره


شب ها ی سنگر های خونین

 پیکر های خونین


شب ها که در پهنای بی ارام کارون

دیگر نه اب است این

که:لب پر میزند خون!


شب های غمناک

شب ها که خیل بیگناهان

چون برگ می افتد بر خاک



ی تلخ برد باری

شب های سنگین و سیاه سوگ واری


شب هاکه قوت مادران چشم بر در

باروح مالامال اندوه

بغض است و فریاد

{وای}است و زاری



شب های حیرت

شب های حسرت


در تنگ نایی ان چنین تاریک تاریک

جان را امیدی زنده می داردکه فردا

_فردای نزدیک_

این خلق خاموش

با صبح پیروزی کشد بانگ رهایی

پر می گشاید در بهشت روشنایی

...::: گرک :::...

گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، ما بین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک

و آن که از گرگش خورَد هر دم شکست
گرچه انسان می نماید، گرگ هست!

و آن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند

و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟!

فریدون مشیری

::: فریدون فروغی :::

..::: خواننده و شاعر(ترانه سرای) :::..

..::: برادر :::..

برادر، دست­هایت را به من ده

به راه تازه­ای با من قدم نه

برادر، بعد این تلخی جانسوز

بیا بحرم بشو غمخوار و دلسوز

یه عمری ظلم – از بیگانه دیدیم

چه تلخی­ها که از دوران چشیدیم

ولی حالا زمان غمگساریست

زمان مهربانی­ها و یاریست

به اهریمن ز کینه پشت کردن

تمام خشم خود را مشت کردن

درون از چرکی و، از کینه شوییم

به هر جا قطعه­ها از مهر گوییم

چه خوش باشد محبت­های یاران

محبت­های پاک غمگساران ...

فریدون فروغی(منتشر نشده)

..::: فریدون مشیری :::..


.:: شاعر::

 
..::: زمزمه ای در بهار :::..
دوشاخه نرگست ای یار دلبند
چه خوش عطری درین ایوان پراکند
اگر صد گونه غم داری چو نرگس
به روی زندگی لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهی
صفای آسمان صبحگاهی
بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
که از او می ستانی هر چه می خواهی
سحر دیدمت درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
بهارت خوش که فکر دیگرانی
سری از بوی گل ها مست داری
کتاب و ساغری در دست داری
دلی را هم اگر خشنود کردی
به گیتی هر چه شادی هست داری
چمن دلکش، زمین خرم، هوا تر
نشستن پای گندم زار خوش تر
امید تازه را دریاب و دریاب
غم دیرینه را بگذار و بگذر
فریدون مشیری - منظومه ازخاموشی - ۱۳۵۶
 
ما آمده ایم از خستگی هامان بگوییم و از دلشکستگی هامان
                                      گلبانگ
در زلال لاجوردین سحرگاهی
پیش از آنی که شوند از خواب خوش بیدار
مرغ یا ماهی
من در ایوان سرای خویشتن
تشنه کامی خسته را مانم درست
جان جان بدر برده ز صحراهای وهم آلود خواب
تن برون آورده از چنگ هیولاهای شب
دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتاب
پیش چشم آسمان: دریای گوهربار
از شرا زندگی بخشنده ای سرشار
دستها را می گشایم، می گشایم بیشتر
آسمان را چون قدح دردست می گیرم
و آن زلال ناب را سر می کشم
سر می کشم تا قطره آخر
می شوم از روشنی سیراب
نور اینک در رگهای من جاریست
آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت
بانگ بر می داشتم
ای خفتگان هنگام بیداری
                      
                                         آفرینش
در قر نهای دور
در بستر نوازش یک ساحل غریب
زیر حباب سبز صنوبرها
همراه با ترنم خواب آور نسیم
از بوسه ی پر عطش آب و آفتاب
در لحظه ای که شاید
یک مستی مقدس
یک جذبه
یک خلوص
خورشید و خاک و آب ونسیم و درخت را
در برگرفته بود
موجود ناشناخته ای در ضمیر آب
یا روی دامن خزه ای در لعاب برگ
یا در شکاف سنگی
در عمق چشمه ای
از عالمی که هیچ نشان در جهان نداشت
پا در جهان گذاشت
فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب
یک ذره بود اما
جانبود نبض بود نفس بود
قلبش به خون سبز طبیعت نمی تپید
نبضش به خون سرخ تر از لاله می جهید
فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب
در قرنهای دور
افراشت روی خاک لووای حیات را
تا قرنها بعد
آرد به زیر پر همه کائنات را
آن مستی مقدس
آن لحظه های پر شده از جذبه های پاک
آن اوج ، آن خلوص
هنگام آفرینش یک شعر
در منهزار مرتبه تکرار میشود
ذرات جان من
در بستر تخیل تا افق
آن سوی کائنات
زیر حباب روشن احساس
از جام ناشناخته ای مست می شوند
دست خیال من
انبوه واژه های شناور را در بیکرانه ها پیوند می دهد
آنگاه شعرمن
از مشرق محبت
چون تاج آفتاب پدیدار می شود
این است شعر من
با خون تابناک تر از صبح
با تار و پود پاک تر از آب
این است کودک من و هرگز نگویمش
در قرنهای بعد
چنین و چنان شود
باشد طنین تپش های جان او
با جان دردمندی هم داستان شود.
   
                                                 رنج
من نمی دانم و همین درد مرا، سخت می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیامبر
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی دانم در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن، به خدا سهل ترین کارست
و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خود بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد
 
 
  
                                              آب و ماه
شب از سماجت گرما
تن از حرارت می
لب از شکایت یک ریز تشنگی پر بود
میان تاریکی
نسیمگرمی با من نفس نفس می زد
و هر دو با هم دنبال آب میگشتیم
و در سیاهی سیال خلوت دهلیز
نهیب ظلمت ما را دوباره پس می زد
هجوم باد دری را به سوی مطبخ بست
و هرم وحشت ما را به سوی ایوان راند
میان ایوان چشمم به آب و ماه افتاد
که آب جان را پیغام زندگی می داد
و ماه شب را از روی روی شهر می تاراند
به روی خوب تو می نوشم ای شکفته به مهر
چون روزنی به رهایی همیشه روشن باش
سیاهکاران را هان ای سپید ساربلند
چون  تیغ صبح به هر جا همیشه دشمن باش      
           
                                               تاریک
چه جای ماه
که حتی شعاع فانوسی
درین سیاهی جاوید کورسو نزند
به جز طنین قدمهای گزمه سرمست
صدای پای کسی
سکوت مرتعش شهر را نمی شکند
به هیچ کوی و گذر
صدای خنده مستانه ای نمی پیچد
کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟
چراغ میکده آفتاب خاموش است.
    
                                             با برگ
حریق خزان بود
همه برگ ها آتش سرخ
همه شاخه ها شعله زرد
درختان همه دود پیچان
به تاراج با د
و برگی که می سوخت، می ریخت، می مرد
وجامی ساوار چندین هزار آفرین
که بر سنگ می خورد
مناز جنگل شعله ها می گذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می نشست
و باد غریب
عبوس از بر شاخه ها می گذشت
و سر در پی برگ ها می گذاشت
فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد
و برگی که دشنام می داد
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
لبریز می کرد
و در چشم برگی که خاموش خاموش میسوخت
نگاهی که نفرین به پاییز بود
حریق خزان بود
من از جنگل شعله ها می گذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
که توفان بی رحم اندوه
به هر سو که میخواست می تاخت
می کوفت می زد
به تاراج می برد
و جانی که چون برگ
 می سوخت، می ریخت، می مرد
و جامی سزاوار نفرین که به سنگمی خورد
شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم
مسوز این چنین گرم در خود مسوز
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
ترا می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ
     
                                          زمزمه ای در بهار
دوشاخه نرگست ای یار دلبند
چه خوش عطری درین ایوان پراکند
اگر صد گونه غم داری چو نرگس
به روی زندگی لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهی
صفای آسمان صبحگاهی
بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
که از او می ستانی هر چه می خواهی
سحر دیدمت درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
بهارت خوش که فکر دیگرانی
سری از بوی گل ها مست داری
کتاب و ساغری در دست داری
دلی را هم اگر خشنود کردی
به گیتی هر چه شادی هست داری
چمن دلکش، زمین خرم، هوا تر
نشستن پای گندم زار خوش تر
امید تازه را دریاب و دریاب
غم دیرینه را بگذار و بگذر   
 
                                           مسخ
نه غار کهف
نه خواب قرون
چه میبینم؟
به چشم هم زدنی روزگار برگشته است
به قول پیر سمرقند
همه زمانه دگر گشته است
چگونه  پخنه خاک
که ذره ذره آب و هوا و خورشیدش
چو قطره قطره خون در وجود من جاری است
چنین به دیده من ناشناس می آید؟
میان این همه مردم میان این همه چشم
رهابه غربت مطلق
رها به حیرت محض
یکی به قصه خود آشنا نمی بینم
کسی نگاهم را
چون پیشترنمی خواند
کسی زبانم را
چون پیشتر نمی داند
ز یکدیگر همه بیگانه وار می گذریم
به یکدیگر همه  بیگانه  وار می نگریم
همه زمانه دگر گشته است
من آنچه از دیوار
به یاد می آرم
صف صفای صنوبرهاست
بلوغ شعله ور سرخ سبز نسترن است
شکفته در نفس تازه سپیده دمان
درست گویی جانی به صد هزار دهان
نگاه در نگاه آفتاب می خند د
نه برج آهن و سیمان
نه از اوج آجرو سنگ
که راه بر گذر آفتاب می بندد
من آنچه از لبخند
به خاطرم مانده است
شکوه کوکبه دوستی است بر رخ دوست
صلای عشق دو جان است و اهتزاز دو روح
نه خون گرفته شیاری ز سیلی شمشیر
نه جای بوسه تیر
من آنچه از آتش
به خاطم باقی است
فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشید و
گونه ساقی است
سرود حافظو جوش درون مولاناست
خروش فردوسی است
نه انفجار فجیعی که شعله سیال
به لحظه ای بدن صد هزار انسان را
بدل کند به زغال
همه زمانه دگر گشته است
نه آفتاب حقیقت
نه پرتو ایمان
فروغ راستی از از خاک رخت بربسته است
و آدمی افسوس
به جای آنکه دلی را ز خاک بر دارد
به قتل ماه کمر بسته است
نه غار کهف
نه خواب قرون چه افتاده است؟
 یکی یک پرسش بی پاسخ جواب دهد
یکی پیام مرا
ازین قلمرو ظلمت به آفتاب دهد
که در زمین که اسیر سیاه کاری هاست
و قلب ها دگر از آشتی گریزان است
هنوز رهگذر خسته را توان دید
که با هزار امید
چراغ در کف
در جستجوی انسان است
 
                                      غزلی شکسته
برای ماه غمگین نشسته
گل بود و میشکفت بر امواج آب ماه
می بود و مستی آور
مثل شراب ماه
شبهای لاجوردی
بر پرنیان ابر
همراه لای لای خموش ستاره ها
می شد چراغ رهگذر دشت خواب ماه
روزی پرنده ای
با بال آهنین و نفس های آتشین
برخاست از زمین
آورد بالهای گران را به اهتزاز
چرخید بر فراز
پرواز کرد تا لب ایوان آفتاب
آمد به زیر سایه بال عقاب ماه
اینک زنی است آنجا
عریان و اشکبار
غارت شده به بستر آشفته شرمسار
غمگین نشسته خسته و خرد و خراب ماه
داوودی در شب سپید هزار پر
سر بر نمی کند به سلام ستاره ها
برگرد خویش هاله ای از آه بسته است
تا روی خود نهان کند از آفتاب ماه
از قعر این غبار
من بانگ می زنم
کای شب چراغ مهر
ما با سیاهکاری شب خو نمی کنیم
مسپارمان به ظلمت جاوید
هر گز زمین مباد
از دولت نگاه تو نومید
نوری به ما ببخش
بر ما از سر رحمت بتاب ماه
    
                                      تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیدا است
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرد
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نام تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درختها لب حوض
درون آینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو، نگاه تو در ترانه من
تو نیستی که ببینی که چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سفید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت تو را شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند
تونیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستیکه ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هر چه دیرین خانه است
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
دراین امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی
                                      نه خون نه آب نه آتش
چگونه اینهمه باران
چگونه این همه آب
که آسمان و زمین را به یکدیگر پیوست
به خشک سال دل و جان ما نمی فشاند؟
چه شد؟ چه نشد آخرکه دست رحمت ابر
که خار و خاک بیابان خشک را جان داد
لهیب تشنگی جاودانه ما را
به جرعه­ای ننشاند
نه هیچ ازاین همه خون
که تیغ کینه ز دلها گرم ریخت به خاک
این است معجزه­ای
که ارغوان شکوفان مهربانی را
به دشت خاطر غمگین ما برویاند
نه هیچ از اینهمه آتش
که جاودانه درین خاکدان زبانه کشید
امید آنکه تر و خشک را بسوزاند
بپرس و باز بپرس
بپرس و باز  ازین قصه دراز بپرس
بپرس و باز ازین راز جانگداز بپرس
چه شد چگونه شد آخر که بذر خوبی را
نه خون نه آب نه آتش یکی به کار نخورد
بگو کزین برهوت غربت ظلمانی
چگونه باید راهی به روشنایی برد؟
کدام باد در این دشت تخم نفرت کاشت؟
کدام دست درین جام زهر نفرین ریخت؟
کدام روزنه را می­توان گشود و گذشت؟
کدام پنجره را می­توان شکست و گریخت؟
بزرگوارا ابرا به بهانه مبار
که خشک سال دل و جان غم گرفته ما
به خشک سال دیار دگر نمی­ماند
نه خون نه آب نه آتش
مگر زلال سرشک
گیاه مهری ازین سرزمین برویاند             
 
               شب آنچنان زلال که میشد ستاره چید(در زلال شب)
دستم به هر ستاره که میخواستم می­رسید
نه از فراز بام که از پای بوته­ها
می­شد ترا در آینه هر ستاره دید
در بی کران دشت
درنیمه­های شب
جزمن که با خیال تو می­شکنم
جز من که در کنار تو می­سوختم غریب
تنها ستاره بود که می­سوخت
تنها نسیم که می­گشت
                 
                         غارت
نارنج­های باغ بالا را
دستی تواند چید و خواهد چید
وز هر طرف فریاد­های: چید آوخ چید
خواهد دراین آسمان پیچد
آن باغبان خفته روی پرنیان عرش
ای نخواهد دید؟
یا پرسید
کوه ماه ؟ کو ناهید ؟ کو خورشید ؟
                
                          بهمن
تو در کنار پنجره
نشسته­ای به ماتم درخت ها
که شانه­های لخت­شان خمیده زیر پای برف
من از میان قطره­های گرم اشک
که بر خطوط بی قرار روزنامه می­چکد
من از فراز کوه­های سر سپید و کوره راه­های ناپدید
نگاه میکنم به پاره پاره­های تن
به لخته لخته­های خون
که خفته در سکوت دره­های ژرف
درختهای خسته گوش می­دهند
به ضجه مویه باد
که خشم سرخ برف را هوار میزند
من و تو زار می­زنیم
درون قلب­هایمان
به جای حرف
           
                                       گلهای پر پر فریاد
شبی که پرشده بودم ز غصه­های غریب
به بال جان سفری تا گذشته­ها کردم
چراغ دیده برافروختیم به شعله اشک
دل گداخته را جان جان نما کردم
هزار پله فرا رفتم از حصار زمان
هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم
به شهر خاطره­ها چون مسافران غریب
گرفتم از همه کس دامن و رها کردم
هزار آرزوی ناشکفته سوخته را
دوباره یافتم و شرح ماجرا کردم
هزار یاد گریزنده در سیاهی را
دویدم از پی و افتادم و صدا کردم
هزار بار عزیزان رفته را از دور
سلام و بوسه فرستادم و صفا کرم
چه های های غریبانه که سر کردم
چه ناله­ها که از جان و جگر جدا کردم
یکی از آن همه یاران رفته باز­نگشت
گره به باد زدم قصه با هوا کردم
طنین گمشده­ای بود در هیاهوی باد
به دست من نرسیده آنچه دستور کردم
دریغ از آن همه گلهای پرپر فریاد
که گوشواره گوش کر قضا کردم
همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال
ترا که جان مرا سوختی دعا کردم.
 
 
                                راه
دور یا نزدیک راهش می­توانی خواند
هر چه را آغاز و پایانی است
حتی هرچه را آغاز و پایانی نیست
زندگی راهی است
از به دنیا آمدن تا مرگ
شاید مرگ هم راهی ایت
راهها را کوه­ها و دره­هایی هست
اما هیچ نزهتگاه دشتی نیست
هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست
هیچ راه بازگشتی نیست
بی کران تا بی کران امواج خاموش زمان جاری است
زیر پای رهروان خوناب جان جاریست
آه
ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی
هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟
هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست
باز باید رفت تا در تن توانی هست
باز باید رفت
راه باریک و افق تاریک
دور یا نزدیک
 
                        پس از غروب
یک روز
چیزی پس از غروب تواند بود
وقتی نسیم زرد
خورشید سرد را
چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است
وقتی
چشمان بی نگاه من از رنگ ابرها
فرمان کوچ را
تا انزوای مرگ
نادیده خوانده است
وقتی که قلب من
خرد و خرب و خسته
 از کار مانده است
چیزی پس از غروب تواند بود
چیزی پس از غروب کجا می­روم؟
مپرس
هرگز نخواستم که بدانم
هرگز نخواستم که بدانم چه می­شوم
یک ذره
یک غبار
خاکستری رها شده در پهنه جهان
در سینه زمین یا اوج کهکشان
یا هیچ ! هیچ مطلق ! هرگز نخواستم که بدانم چه می­شوم
اما چه مشوند
این صدهزار شعر دلنشین که من
در پرده­های حافظه­ام گرد کرده­ام
این صدهزار نغمه شیرین که سالها
پرورده­ام به جان و خاطر سپرده­ام
این صدهزار خاطره
این صدهزار یاد
این نکته­های رنگین
این قطعه­های نغز
این بذله­ها و نادره­ها و لطیفه­ها
این­ها چه می­شوند؟
چیزی پس از غروب من آیا
بر باد می­روند؟
یا هر کجاکه ذره­ای ازجان من به جاست
درسنگ درغبار
در هیچ هیچ مطلق
همراه با من­اند؟
          
                                بیا ز سنگ بپرسیم
درون آینه­ها در پی چه می­گردی؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می­داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی­داند
همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است
نگاه کن
نگاه­ها همه سنگ است و قلب­ها همه سنگ
چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری؟
خانه خدا سنگ است
به قصه­های غریبانه­ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلی که میشود از غصه تنگ، می­ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می­ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می­ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می­ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می­داند
از آن که عاقبت کار جام با است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان همه در زیر سنگ می­پوسیم
و نامی از ما بر روی سنگ می­ماند؟
درون اینه­ها در پی چه می­گردیم؟
   
                                 راز
آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می­کرد
بر  گرد خاک می­گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می­کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می­گفت
کان موج نازپرور
سر را به سنگ می­زد
خود را هلاک می­کرد
              
                           غزلی در اوج
ته بود خیال تو همزمان  با من
که باز جادو­ی آن بوی خوش طلوع تو را
در آشیانه خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان وجان را در بوی گل شناور کرد
در آستانه در
به روح باران می­ماندی
ای طراوت محض
شکوه رحمت مطلق ز چهره­ات می­تافت
به خنده گفتی : تنها نبینمت
گفتم : غم تو مانده و شب­های بی­کران با من؟
ستاره­ای ناگاه
تمام شب را یک لحظه نور باران کرد
و در سیاهی سیال آسمان گم شد
تو خیره ماندی بر این طلوع نافرجام
هزار پرسش در چشم روشن تو شکفت
به طعنه گفتم
در این غروب رازی هست
به جرم آنکه نگاه تو برنداشته­ام
ستار­ها ننشینند مهربان با من
نشستی آنگه شیرین و مهربان گفتی
چرا زمین بخیل
نمی­تواند دید
ترا گذاشته یکروز آسمان با من ؟
چه لحظه­ها که در آن حالت غریب گذشت
همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه
همه تلالو رنگین کمان ترنم جان
همه ترانه و پرواز و مستی و آواز
به هر نفس دلم از سینه بانگ بر می­داشت  
که : ای کبوتر وحشی بمان بمان با من
ستاره بود که از آسمان فرو می­ریخت
شکوفه بود که از شاخه­ها رها می­شد
بنفشه بود که از سنگ­ها بیرون می­زد
سپیده بود که از برج صبح می­تابید
زلال عطر تو بود
تو رفته بودی و شب رفته بود و من غمگین
درآسمان سحر
به جاودانگی آب و خاک و آتنش و باد
نگاه می­کردم
نسیم شاخه بی برگ و خشک پیچک را
به روی پنجره افکنده بود از دیوار
که بی تو ساز کند قصه خزان با من
نه آسمان نه درختان نه شب نه پنجره­ آه کسی نمی­دانست
که خون و آتش عشق
گل همیشه بهاری است
جاودان با من
 «منظومه "از خاموشی"»
 
نکته: طبق اعلام یکی کامنت ها، احتمالاً برخی اشعار این پست متعلق به آقای " حامد رحمتی " باشد.