...::: هــوای تـــــو :::...
هـوای آمــدنـت ديــشـبـم بـه ســر مـيزد
نــيــامـدي كـه بـبـيـني دلم چــه پـر ميزد
بـه خواب رفـتـم و نيلوفـري بـر آب شكـفـت
خيـال روي تو نـقشي بـه چـشم تـر ميزد
شراب لعـل تو ميديدم و دلم ميخواست
هــزار وسـوسـهام چـنـگ در جـگـر مـي زد
زهي امـيد كه كامي ازآن دهان ميجست
زهـي خـيال كـه دستـي در آن كمر ميزد
دريـچه اي بـه تـماشــــاي باغ وا مـي شد
دلــم چـو مــرغ گـرفـتــار بــال و پــر مـيزد
تـمام شـب به خـيـال تـو رفـت و مـيديـدم
كه پشت پـرده ی اشکم سپـيده سر ميزد
نــيــامـدي كـه بـبـيـني دلم چــه پـر ميزد
بـه خواب رفـتـم و نيلوفـري بـر آب شكـفـت
خيـال روي تو نـقشي بـه چـشم تـر ميزد
شراب لعـل تو ميديدم و دلم ميخواست
هــزار وسـوسـهام چـنـگ در جـگـر مـي زد
زهي امـيد كه كامي ازآن دهان ميجست
زهـي خـيال كـه دستـي در آن كمر ميزد
دريـچه اي بـه تـماشــــاي باغ وا مـي شد
دلــم چـو مــرغ گـرفـتــار بــال و پــر مـيزد
تـمام شـب به خـيـال تـو رفـت و مـيديـدم
كه پشت پـرده ی اشکم سپـيده سر ميزد
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۱۰ ساعت توسط امین جاسم پور (عطاییان)
|
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت.