با خویشتن همیشه در اندیشه ام که مرگ،
با اینکه جان شکار و جهانخوار و مدهش است...
در حق ِ کژروان ِ ستمکار ِ آزمند،
تنها عدالتی ، که در آفرینش است!

همراه ِ این زمان و این جهان، مرگ اگر نبود،
این تا کنار ِ گور، بخیلان ِ زر پرست،
این جمع ِ آزمندان ِ از حرص ِ مال، مست،
اینان که خلق را،
این سان به روز روشن
- چون رهزنان ِ گردنه در نیمه های شب -
بی رحم، ظالمانه به غارت گرفته اند،
کـِـی سیر می شدند؟!


چون نیست دست ِ عدل که زنجیرشان کند،
مرگ است، مرگ، مرگ...
مگر سیرشان کند !

" فریدون مشیری "