ميان لحظه و خاك ، ساقه گرانبار هراسي نيست. همراه! ما به ابديت گل ها پيوسته ايم. تابش چشمانت را به ريگ و ستاره سپار: تراوش رمزي در شيار تماشا نيست.
نه در اين خاك رس نشانه ترس و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت. در صداي پرنده فروشو. اضطراب بال و پري سيماي ترا سايه نمي كند. در پرواز عقاب تصوير ورطه نمي افتد. سياهي خاري ميان چشم و تماشا نمي گذرد. و فراتر: ميان خوشه و خورشيد نهيب داس از هم دريد. ميان لبخند و لب خنجر زمان در هم شكست . . . سهراب سپهری
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۸/۲۲ ساعت توسط امین جاسم پور (عطاییان)
|
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت.
مشیری ********* ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گر که در خود داشتم هر کسی را تو نمی انگاشتم